تبليغاتX
ماهی سیاه کوچولو

 

 

ماهی سیاه کوچولو

 

 

 

 

 

منوی اصلی

  صفحه اول
  پست الکترونیک
  آرشیو

آرشیو

  مهر 1388
  بهمن 1387
  دی 1387
  شهریور 1387
  مرداد 1387
  تیر 1387
  خرداد 1387
  اردیبهشت 1387
  فروردین 1387
  اسفند 1386
  بهمن 1386
  دی 1386
  آبان 1386
  مهر 1386
  شهریور 1386
  مرداد 1386
  تیر 1386
  خرداد 1386
  اردیبهشت 1386
  فروردین 1386
  اسفند 1385
  بهمن 1385
  دی 1385
  آذر 1385
  آبان 1385
  مهر 1385
  شهریور 1385
  مرداد 1385
  تیر 1385
  خرداد 1385
  اردیبهشت 1385
  فروردین 1385
  اسفند 1384
  بهمن 1384
  دی 1384
  آذر 1384
  آبان 1384
  مهر 1384
  شهریور 1384
  مرداد 1384
  تیر 1384
  خرداد 1384
  اردیبهشت 1384
  فروردین 1384
  اسفند 1383

لینکدونی

  هیئت دوچرخه سواری لاهیجان
زمزمه های دل پرپر
قلب پر از غم
واران
نقاش خيابان بيست و سوم
شیر و شکر
لحظه
دختر اردیبهشتی
غزل واره مرگ
میبوسدت پرنده شوی پر درآوری!(حدیث لرز غلامی)
اینجا لاهیجان ( صدای اصالت)
ساقی مجنون
شبهای لاهیجان
بوتیمار
نگاه نو
رفندهای کامپیوتر
خورشید بی حجاب

POWERED BY
BLOGFA.COM

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387

ما فکر میکنیم غصه های بزرگی داریم ..ما تنها فکر میکنیم

به نام خدای آدمهای سفید..

همه چی با یه فضای سبز و بعدش یه بوی بد شروع میشه

خانه ی سالمندان لاهیجان!

چهره های خندون میان سراغت بهت میگن خوش اومدی.

یه آقای پیری نشسته جلو در..یه آقای پیری...

میگن کفشت رو باید بکنی یه دمپایی گنده میپوشم میرم تو ..

دخترای جوونی میام دورم حرف میزنن میخوان شوکه نشم ..میخوان یکم حضمشو واسم آسونتر کنن.

همیشه خوب نقش بازی میکنم .میخندم.اسم همه ی کسایی که اونجا هستن زود یاد میگیرم .یکی یکی میرم تو اتاقا ..

این اتاق خودشون میرن دستشویی!

نگاشون میکنم .یکی میگه ماه رمضونم تموم شده ؟میگم اره .میگم وسطاشیم.میگه پس این همه بی خود روزه گرفتیم ؟ تو  دستاش تسبیحه ..یکی بی حال خوابیده بی حرف ..یکی میخنده ..خودم رو خوشحال و راضی نشون میدوم.میگم چقدر قشنگه منظره ی پنجره ..اتاق آقایون ..با مهربونی و احترام سلام میگن...

اینجا اتاق لگنی هاست!

بوی بدی میده اتاق حتی یه هواکش نداره .اه و اوه نمیگم خیلی طبیعی میرم تو ..این اتاق وضع بدیه ..خیلی هاشون حرف نمیزنن کر و لال..سکته کردن خیلی ها ..

به پرستار مهربون میگم این داره گریه میکنه ؟ گفت خنده و گریه هاش مثل همه ...فرقی نمیکنه.فرقی نمیکنه!

یکی نشسته بود سر تخت برام میرقصید..از گوش ه ی خیابون پیداش کرده بودن

یه خانومی یه گوشه دراز کشیده موهاش مثل برفه بهش میگم شبیه مادربزرگمید .میگه شادی ؟

بلندتر تکرار میکنم نمیشنو ه خوب ..بهش لبخند میزنم و میرم ...

آهنگ شاد گیلکی میزارن ..ازشون میخوام که برقصن ..باورم نمیشه از درون خالیم ..میرقصم .میرقصن ..آروم ..وضع روحیه همشون خرابه ..توهم .الزایمر .فسردگی ...

اما کم نمیارم ..صفورا خانوم برقص.. دندوناش از دهنش اومده بیرون بغلم میکنه میرقصه ..

آقا ضیا بیا.. یه پیرمرده که بیژامشو کرده تو شلوارش ..میاد و میرقصه ..

اینجا همه محرم هستن ..همه دوستن ....

یکی همش میخنده لاک صورتی زده .پرستار میگفت لاک دوست دارن ..یکی بود اشرف .خدای من ۴۷ سال داشت .خیلی قیافش با معنی بود.چشمای عسلی.حالا که فکر میکنم یاد ژولیت بینوش و بازیگر  جوونفیلم قرمز میندازه منو که اسمشو نمیدونم .  .حالت افسرده داره همیشه .مثل اینکه یکی رو دوست داشت اما اون ولش کرد و رفته اونم اینطوری شده ..بدتر شده .لاغره

..خانوم روانشناس میگه .باباش اومده هواییش کرده .یه بار دم در گرفتیمش .

میرم کنارش میگم..تورو خدا کارات رو خودت انجام بده .تو که جوونی .اگه خوب باشی میری یه روزی از اینجا .میگه هیشکی نمیاد پیشم .بعدش به خودم میام بهش میگم .اون بیرون هیچ خبری نیست آدما بی معرفتن .اینجا همه مهربونن .نیستن ؟

گفت اینجا نمیشه موند باید رفت .میگم کجا؟ میگه هر جا فقط رفت...

یه خانومی بود که از قبل بهم گفته بودم مراقب باشم... همجنساشو دوست داره یکم همین .!

بمیرم براش یواشکی اومد و شونم رو بوسید ...

یه اتاق دیگه هم بود ..خانوم هاش آروم اونجا بودن و نیومدن برقصن..اما باهام حرف زدن ...

واسه تک تکشون بمیرم ..

وای یه آقایی بود معلوم بود از نظر روانی مشکلی نداره .گفتن یه زن جوون داشت .طلاق گرفت ازش.گاهی با بچه هاش میاد پیشش.میگن خیلی زنش رو دوست داشت ...بمیرم براش ..میگن عصابانی که بشه نمیفهمه چه فحشی داره میده جلو خانوما همینجور فحش میدن ..

خدمه ای کمی اونجان ..از همه چی میپرسم .از نظر امکانات یه چیزی تو مایه های زیر صفرن .

بیشتر با کمک مردم رو پاست .نمک گیر شدم .میخوام برم پیششون .همیشه .میخوام برم آرایششون کنم دلشون وا بشه .به اشرف گفتم لاک چه رنگی دوست داری .رنگ لاک خودم رو نشون داد ...میبرم براش .

لباس ها شون کاش تازه و نو بود ...

یکی بهم گفت شوهر داری؟ گفتم نه .گفت خدا کنه یه شوهر خوب گیرت بیاد مثل خودت خوب ...دستام و گرفته بود ..بمیرم ..من بمیرم ..چند دقیقه بعد باز ازم پرسید که شوهر داری ؟ و دوباره دعام کرد..

با خدمه ها حرف زدم ..واقعا تحمل میخواد ..حقوق کم ..فضای بد ..

عکس مدیرا و مسئولا رو زده بودن به دیوار ..حالم از همشون بهم خورد .از اون خامنه ای از اون قربانی که عکسشون اونجا بود..داشتن لبخند میزدن..

معلومه که باید لبخند بزنن این پدر مادرا این پروانه ها اینجا تو این وضع باشن اونا دعای شب جمعشون رو بخونن و بگن انرژی هسته ای حق مسلمه ماست .در واقع حق مزخرفه ماست !

حق مسلم !

حق مسلمه چیزی بود که من اونجا ندیدم.حق مسلم راحتیه ..شادیه یه کولر زپرتی یه لباس خوبه که من اونجا ندیدم ...

دلم میخواد بخنونمشون ...دلشون رو خوش کنم .از محیطش پرسیدم ببینم میتونم با دوچرخه بیام ..اما گفتن این روستا پر ه معتاده ..جلوی دکترمون رو گرفت میگن چرا اینقدر میری میای..نمیدونم باید یه فکری کنم ..

یه چا نتونستم خودم رو نگه دارم ..اون خانوم مو برفیه بچه هاش اومده بودن پیشش ..با صدای نحیفش به دخترش گفتم بوسم کن ....

من فقط به حق مسلمی فکر میکنم که خیلی ها ندارن ...