به نام خدایي كه بود و نخواستمش
از كجا شروع شد ؟ ازكجا؟
از كجا دختري كه دل مشغوليهاش لباس عيد خريدن و شعرهاي مرضيه حفظ كردن بود و اينکه چقدر رزهاي صورتي كه بابا لنگ دراز براي جودي خريد قشنگ و خواستني بود به حرفهاي بي معني و زمخت به دستهاي غريبه به زنجيري كه هميشه مي افتد كشيده شد ؟
وقتي وصل شدن به خدا را چيزي به پيش و پا افتادگي پاك نكردن لاكي بي رنگ از روي ناخن پا به عقب مي اندازد چه ميشود گفت ؟
آدم معنا كه نداشته باشد كارهاي بي معني ميكند ..لحظه هاي بي معني ميگذراند ..فكرهاي بي معني ميكند
وقتي اجازه ميدهي آدمها توي صورتت نگاه كنند و به تويي كه در خانه ات هميشه اصالت را زمزمه كرده اند تمام رشته هايي را كه پدر و مادرت با انسانيت و درستي در تنت تنيده اند با حرفهاي وحشيانه اشان زير پا بكشند براي تو چه ميماند ؟
و اين براي كسي كه به چين هاي دست مادربزرگ و پاكيشون اعتقاد داشت خيلي سخته خيلي
نميخوام تلف شم .

