به نام ...
صمد ميگه :تو دختر شادي نيستي .نحيفي با چشماي بي فروغ .ميخندوني ..اما دختر شادي نيستي .
امروز نميدونم بعد چند وقت تن تكيده ي بابام رو ديدم .چقدر لاغر شده بود خيلي ..ميدونستم كه چند وقته ناراحته بابت اين كم شدن وزنش .يه دروغ خيلي بزرگ ميگم .ميگم اي ول بابا چاق شدي 2 ..3 كيو فكرمي كنم ..وقتي از اتاق ميره بيرون به مامان كه داره اتاقم رو تميز ميكنه ميگم ..مامان چقدر بابا لاغر شده ..خداي من اين چيه كه رو ادماي اين خونه و اشيا اين خونه پاشيده ؟ صبح كه چشمام رو باز ميكنم ميفهمم بيدارم..ميرم زير پتو تو هواي به اين گرمي ..ميچسبم به ديوار ميخزم تو خودم و فكراي كثيفم و دنياي كثيفم .
نه قرار من با خودم اين نبود .اين نبود .تو دنات كه نشسته بودم تنها .نوشتم .من آرزوهام باورهام و مثل شكوفه ي نارنج به نخ ميكشم يه گردنبند درست ميكنم ازش كه هميشه گردنم باشه ..هميشه باهام باشم ..چقدر واسه گردن تكيدم و اون گردنبند گريه كردم .اما ميبينم كه الان منم من تو اين گرما زير پتو با فكراي كثيفم با دنياي كثيفم.
باید یه کاری کرد ...

