مامان
به نام خدای بغض و دردهای مامان اقاقیا ایم
من دارم پر پر میزنم ..میپاشم مثل خون توی یه جاده ی خاکی و دور
گوشیو برداشتم..سلام مرضیه کلاس داشتی نه؟تا رسیدی امل رفتی کلاس؟/..اره رفتم /.تا الان موندم خونه کسی نیومد چرخ و بیاره ؟/..مامان شب میاد پول رو اماده کن ..
مرضیه تولدم مبارک .گفتم تولد من که امروز نیست ..گفت تولد منه ....مرضیه له شد مر د..ریخت ...یهو یه چیز اومد تو گلوم ..داشتم واقعا میمردم ..اون داشت همینطور میگفت ..کیک درست کردم اومدم تند برش دارم قبل رفتنت بهت بدم دستم سوخت اینقدر سریع رفتی که نشد بهت بدم ...بمیرم ..من دارم اینجا پشت کیبورد تو این شهر غریب میریزم ....گفتم از بس باهام خوب برخورد کردید این چند روز که.مزخرف میگفتم....نه مرضیه من باهات خوب بر خورد کردم ..اشکال نداره ..عیبی نداره تولدم بود امروز ...باشه شب بیاد پولشو میدم ....
همه چی اومد جلو چشمم مثل یه فیلم کثیف ..دیشب از بیرون اومدم ..مثل سگ ..بدبختیها و حقارتهایدنیام رو با تنهایا هام با خودم بردم زیر پتو ..مرضیه شام ..نمیخورم ...با سردردو اشکای درهم و ذلیلم خوابم برد ..صبح بیدار شدم ..وای ۲۱ اردیبهشت بود . من به تنها چیزی که فکر نمیکردم همین بود ..من به سردردهام ..به حقارتهام ..به ازدست دادن فکر میکردم ..به دنیای خودخواهی هام.
سریع وسایلام رو برداشتم ..مامان اومد در اتاق گفت بیداری؟..دیدم داره میره پایین مثل همیشه ..فرشته ی من داشت میرفت پایین ..اشپزخونه تا تند تند واسم لقمه بگیره ..داد زدم بدتر از یه حیوون من هیچی نمیخورم..نمیخوام....مثل همیشه گفت باشه ..مثل همیشه دیدم پلاستیکای غذا رو گذاشته دم در ..این مربای توت فرنگیه ...نگفت واست ساندویچم گذاشته اما فهمیدم که همه چی واسم هست...گفت آژانس اومد ..اومد تا دم در ..اینقدر حیوون بودم و عجله داشتم که جرات نکرد مثل همیشه بگه که منم میام ..میخواست یه ذره احترام واسش بمونه ..وقتی تو حیاط بودم صدای صمد از پنجره اومد گفت خداحافظ....اومد دم در..با بیحالت ترین وضع بوسیدمش ..و رفتم ..و رفتم ..که بمیرم ..تو یه راه فقط به مصیبتام ..رابطم ..روحم و دنیام فکر میکردم ..واسه خودم گریه میکردم ..میخوابیدم ..رسیدم همخونهای فهمیدن که باز....
له شده بودم ..فکر نمیکردم بدتر از این وضع واسم پیش بیاد ..هیچ ربطی به خوونوادم نداشت به هیشکی غیر خود خرم ..وقتی از دانشگاه اومدم مامان زنگ زد و .....
داشتم میمردم ....باید یه کاری کنم ..وگرنه مثل دیوونه ها تا هر وقت تو این خیابونای امل راه میرم ..
زنگ زدم به دختر عمه هام گفتم ۲ بسته پشمک بگیرن اخه مامانم خیلی پشمک دوست داره ..اقاقیا هم دوست داره اما الان دیگه حتما خشکیده ..گفتم گلم بگیرن ..آژانس بره دم خونه و بده دستش .مامان حتما میگه اینو کی داده و اون بگه یه خانومی دیروز با ما هماهنگ کرد که تو این ساعت اینارو به دستتون برسونیم ...دارم میمیرم ..تو رو خدا دعا کنید دعا کنید مامان باور کنه که اینو من دیروز سفارش دادم ..که امروز برسه دستش یعنی من یادم بوده و میخواستم سوپرایزش کنم خیره سرم ..که مثلا پای تلفن فیلم بازی کردم ..میدونستم و نگفتم زودتر ...اما من بیشرف فیلمم نبود..ازتون التمس میکنم دعا کنید باور کنه .....من میمیرم وگرنه ..به خدا میمیرم ..خودمو میکشم ..

