هیچ
به نام ...آخ که چقدر فراموشت کرده ام
میخوام اول تمرکز کنم که کجام ..
خب درسته... آملم روی صندلی نشستم و گودی کمرم اذیتم میکنه و گشنمه و حالم بهم میخوره که وقتی تایپ میکنم ۱۰ ثانیه بعد کلمه ها میاد رو صفحه
به همه چی دور و نزدیکم .در یک قدمی خیلی چیزا هستم خیلی از خواسته های روح و جسمم اما وقتی دستم رو دراز میکنم سمتشون یا فقط گاهی بهشون فکر میکنم احساس میکنم همین خواستن دورترشون میبره خیلی دورتر اینقدر دور که دیگه غیر ممکن میشن .محال.
چقدر بده که حتی به چیزای تو وجودم نمیشه گفت درگیری
چقدر بده که نمینویسم چقدر بده که نه غمگین میشم زیاد نه خیلی شاد.از حس های پر رنگ و قوی خبری نیست .بی تفاوتی، خو کردن به لحظه هایی که داری شاید به ظاهر همه چیو واست راحت کرده اما از درون متلاشی شدی .چون روح نداری .روح نداری .
اینه حال و روز من .اینقدر شجاعت ندارم که رو آرزوهام تمرکز کنم بنویسمشون.آرزویی مونده ؟ از اون ذهن که مثل یه ماهی کوچیک با یه موج به هر طرف کشیده میشد با ذوق چی مونده ؟
یه جسم نیمه کاره مونده که خودش رو با دویدن های زیاد خستگی زیاد تو کلاسای هندبال و بسکت ارضا میکنه .تو فکر میکنی ارضا میشه ؟
تو فکر میکنی با هزار بار خم شدن برای برداشتن موهای زیاد روی کف سرامیک از بین بردن هر لکه ای که روی میز کهنه ی چوبی دست دوم خونه دانشجو ییته ،با جفت کردن هر دمپایی که دیدی ،شستن سقف حموم ،بیشتر از هر کسی دویدن ،تنها زیر حلقه بودن واسه دفاع ،بیشتر از هرکسی تمرین کردن بیشتر از هر کسی توپ آوردن بیشتر از هر کسی خسته شدن بیشتر از هرکسی له شدن ،میتونی روح نحیفتو که کف تنت بی جون افتاده فراموش کنی ؟
مرضیه با توام فراموش میکنی ؟

