به نام خدایی که وقتی لبهام بستست میدونه چی میگم ...
من اینجام .آمل .تو اتاقم نیستم و تو شهرم هم .ماسک زدم دور دهن و بینیم و نشستم پشت یه کامپیوتر توی یه مغازه .
خواستم پا بزنم خواستم تموم عقده ها و دردها رو بکشونم لای چرخا تا به بدترین وجه له شه و بیفته از تنم .
نمیدونم کجا بودم ..از اولشم که رو چرخ نشستم اونجا نبودم ..
یه ضربه خیلی محکم ..خیلی محکم بود ...نگهم داشت...دیدم دستم جلو دهنمه و انگار همه چیز خورد شده تو تنم ...تو دهنم ..
بهتر نشدم ..دردهای کشنده ای دارم ..درد هایی که منو یاد همه حقارتهام ..همه عقده هام و خشم هام میندازه ..همه بهت هام ..همه ناباوریهام از ادمها از همه چیز ..
فقط قورت میتونم بدم ..نه فقط غذا رو همه ی چیزایی که میبینم و به سرم میاد ..همه چیزو همه چیز
نمیونم داره سنگینی میکنه ..میترسم .از خودم .ادم مردم آزاری نیستم اما خود آزار چرا هستم .
وسط این نوشتنها یه صدای نحیف میشنوم ..فال میخری ؟کنارمه با دست خودش بهم میده ..داره میرم بیرون از مغازه ..
بر میگردم دوباره بین دکمه های کیبورد و انگشتهام ..
برام جالبه که چقدر راحت خیلی کلمه ها به زبون میاد و برام عجیب تره چرا کسی مثل من گاهی باور میکنه ...باور میکنه ..
این همه کلاف پیچیده به هم تو تن ۴۵ کیلویی من !
مرضیه خیلی لاغر شدی ..خیلی ..خیلی .دست که انداختم دور شونه و کمرت حس کردم کسی بین دستام نیست../.
از فکر های پست و کوتاه ..از حرف هایی که طمع ریا میدن خستم ..از حرفها یی که به فکر من نسبت میدن ..از همه ی اونایی که رنگشون عوض شده اما میخوان باز لاف بزنن باز ...واقعا چرا ؟
/اشک واسه من الان یه معجزست تو این هوای دلگیر تو این شهر دلگیر میخوام که معجزه شه ..مرضیه فردا مگه امتحان نداری ..مرضه کجا میری ..مرضیه .../
نمیدونم چرا هر چقدر پا میزنم نمیرسم ..