به نام خدایی که همیشه داشتنش رو به عقب میندازم ...
با یه وضع خیلی ساده میرم دانشگاه....
چند روز پیش که تنها نشسته بودم رو نیمکت تو یه اون نوار بهشتی که پر سنگه و سبزه و میوه های وحشی ...زنی که تو بخش حراسته و دوستام موقعی که خط چشم میکشن و یا یه رز پر رنگ میزنن یادش میافتن ..اومد و کنارم نشست ...
بهم ۲ پر پرتغال داد ..لبخند میزنم ..و همون لحظه ادم کوچولویی که تو دلم زندگی میکنه و تو تمام تنم میگرده و شیطونی میکنه خیلی اهسته جوری که من بفهمم فقط میزنه به تنم ...تق تق ...
حرف میزنه ..از اینکه دانشجوها با چه وضعی میان ...میگه که دلم میسوزه که پرونده بسازم براشون .
.. میگم درسته افراط و تفریط بده اما اونا هم همین دلخوشی رو دارن ..کلی باهام حرف میزنه ..میگه بچه های ورزشی محکمن و هیچی براشون مهم نیست .....
وقتی که حرفاش تموم شد تشکر میکنم و بلندمیشم و راه میرم ....
بهش نگفتم که عاشق ریمل زدنم ...
با خودم میگم بچه ها وقتی بفهمن کی کنارم نشست و حرف زد چه حالی میشن ؟؟
یعنی من اینقدرمثبت شدم ؟
گرچه هیچوقت دانشگاه حس آرایش نداشتم ....و تو این شهر البته ...
.....همیشه یه جاهای خاصی راه میرم و یا میشینم تو دانشگاه .....
امروز میشینم ..تنها..داشتم اهنگ گوش میدادم ...بههایده که رسید ..گفتم کاش مامان بیاد و اینجا رو ببینه ...و باهم تو این بهشت عکس بگیریم ...یاد ذوق کردن و خوشحالیش که خیلی وقته ندیدم افتادم ..دستام رو میزارم رو پیشونم ..و میبینم یه چیزایی میلرزن و میافتن رو مانتوم ..کسایی که رد میشن و نشستن رو دیگه نمیبینم .....
خدای من اینقدر سرگرم اینکه کدوم کلاسم کجا تشکیل میشه و اینکه دردر پام کی تموم میشه تا زهره رو تو دویدن بگیرم و اینکه چطور توخونه سر یه سر بچه ها بزارم هستم که یادم میره خنده های خانوادم ..مهربونیشون ..صدای مامانم که میگه بگو مرگ من غذا خوردی ؟ مرگ من غذا بخور مرضیه ....
یکی و خودم رو دارم بدجورمیچرخونم اماباور کنید سر من بیشتر گیج میره خیلی بیشتر ...
..کنار خونمون یه مدرسه هست .مراسم صبحگاهی ! دلهره و خوشی شون رو میبینم ...و یاد خودم میافتم که چقدر واسه اینکه سر صف یه دعایی روی اون پله ی تو حیاط بخونم بی تابی میکردم ..
چقدر بچه بودم ..هنوزم هستم ..
فقط لباسام بزرگتر شدندو فکرام پیچیده تر ...مغز کوچیکه من تاباین فکرای حل نشدنی رو نداره واسه اینه که همیشه سردرد دارم ...
وقتی تو شیشه ی کلاسها و ماشینا نگاه میکنم میبینم مثل وقتی کهکلاس اول بودم ..موهام بی نظم و شلوغ زده هوا .از تو مقنعه ...
کاش هنوزم پشت همون سکوی خرید خوراکی ها بودم ..نخود استکانی ۵۰ تومن ...یه نگاه به پولم میندازم و فکرمیکنم با اون مغز و دل کوچیکم...و سرم رو به زور ازمیون اون همه دختر بچه میارم بالا و بی هیچ خجالتی سرخوشانه و محکم دادمیزنم :
اقای صمدی اقای صمدی ۲۰ تومن نخودبده

