به نام خدای خواب و بیداری
بیدارم .
بچه ها رو باید بیدار کنم ...
اینجا نیستن .
وسیله هاتو جمع کن مرضیه
من که نخندیدیم !
قشنگ بود اسن ۲ روز برا همین رفتنم سخت شده ..
اما دارم میرم ....
![]()
|
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386به نام خدای خواب و بیداری بیدارم . بچه ها رو باید بیدار کنم ... اینجا نیستن . وسیله هاتو جمع کن مرضیه من که نخندیدیم ! قشنگ بود اسن ۲ روز برا همین رفتنم سخت شده .. اما دارم میرم ....
سه شنبه هفدهم مهر 1386به نام خدای حال و روزم سردمه دلم بغض کرده . امیر حسینم با لیلی و باباش رفتن قزوین زندگی کنن ... زندگی ... خیلی سریع شد .باورم نمیشد ..تو بهت بودم .میخندیدم ..امیر حسین تو ماشین یهو گقت عمه بغلم تن بغلش میکنم ..میزارمش رو جای زخمم ..داره دلم میره ... آجونیه امیر حسین میاد ترمینال که ببینه امیرحسینشو ..ماجونیشم دقیقه های اخر میرسه ...امیرحسین میدوه طرفش... چفدر بابا مامانم دوسش دارن و چفدر پاکه حسشون... امیر حسین بی ماجونیش نمیره ...مامانم یهو هوایی میشه که باهاشون بره .. وای اتوبوس راه میفته ...نمیتونم خودمو نگه دارم ..نمیتونم لیدا و امیر حسینو ببینم ..مامانم از پنجره داد میزنه تو تازه عمل کردی ..ته فشار نر ...گریه ندنه 4 ساعت راه ایسه ده لیدا دست تکون میده .. ... امیر حسین رو بغل میکنه میاره بالا تا ببینیمش...اتوبوس میمونه ..امیر حسین میاد نزدیک در میگه .. عمه مضیه گیه نتن ... من میمیرم .. .. جمعه ششم مهر 1386 |