مرضیه غبرائی..صادره از لاهیجان ..ثبت شد .
به نام خدایی که مامانم صداش کرد تا دردش بگذره و بچشو تو دستاش سالم ببینه ...
دختر کوچولوتون بزرگ شده و دلش میگیره
مامان جونم برام گفتی که خیلی ظعیف و ریز بودم ...برام گفتی یه بار دستم رو گرفتی ببری اون ور خیابون منو ..دستم در رفت ! اینقدر گریه میکردم تا از حال میرفتم ..بمیرم برات چه قدر میترسیدی ...میدویدی تا دکتر همیشه ...
بابایی یادته وقتی کوچیک بودم تا ریشیتو میزدی ما میپریدیم تو بوست کنیم ؟
وای چه قدر دوست داشتم اون لحظه رو ...
دارین مییاین اینجا تا تحقیق دختر تنبلتون رو براش بیارین ..بهم میگین تولدت مبارک و من اونوقت میمیرم ..همین جمله برا کشتن من کافیه ....وای بابا چشمات..من برق چشمام رو از تو به ارث بردم تو دادیش به من ....مامان من که همیشه یه حاله تو رنگ کمرنگ چشماته ...چشمای کوچیکت ..چشمای کوچیک من ...
میخوام از شما بگم تو روز تولدم ..من از شمام ..از چشماتون ...لباتون ..قباتونو دستهای با صداقتتون که هیچوقت ویرون شدنی نیست ..
برادر .همین یه کلمه کافیه ...میدونن که هر وقت برگردم پشمین مثال یه کوه ..
ما خنده هامون مثل همه ...وقتی میخندیم ...صمد تا صبح موند برام تایپ کرد تحقیق رو ...دادا علی که همیشه کوچیک بودم صمد اذیتم میکرد ..میگرفتش نگهش میداشت که من بزنمش ..بمیرم واسه ۲ تاشون ...
لیلی عشق علی که از صداش مهربونی میباره و نخود فرنگی نی نی شون که وقتی میگه عمه مدیه .....
این ادمها ...دوستهام ..کسایی که منو یادشونه ...ماه تو اشمون ..بوی خاک ..بارون ..همه و همه ..زندگی منن
دلم برا تموم لحظه های بچه گیم ..دبستان ..راهنمایی ..دبیرستان ..تنگ شده ..ولی دارمشون ..باهامن ..مثل یه مامان مواظبشونم ...
دیشب تا دیروقت تو حیاط خوابگاه نشسته بودم ماه رو نگاه میکردم ..دیوونه بازی هاشو ..که میرفت زیر ابر و در میومد ..یاد خودم افتادم ..سایه روشن ...
از دیشب ادم های زندیگیم یادشون بود که من به دنیا اومدم ...یادشونه ..چقدر قشنگ
با تموم ناراحتی هام ..خنده هام ..دردهام ..بغضهام ..ترسهام ..
میگم :زندگیمو دوست دارم
