تبليغاتX
ماهی سیاه کوچولو

 

 

ماهی سیاه کوچولو

 

 

 

 

 

منوی اصلی

  صفحه اول
  پست الکترونیک
  آرشیو

آرشیو

  مهر 1388
  بهمن 1387
  دی 1387
  شهریور 1387
  مرداد 1387
  تیر 1387
  خرداد 1387
  اردیبهشت 1387
  فروردین 1387
  اسفند 1386
  بهمن 1386
  دی 1386
  آبان 1386
  مهر 1386
  شهریور 1386
  مرداد 1386
  تیر 1386
  خرداد 1386
  اردیبهشت 1386
  فروردین 1386
  اسفند 1385
  بهمن 1385
  دی 1385
  آذر 1385
  آبان 1385
  مهر 1385
  شهریور 1385
  مرداد 1385
  تیر 1385
  خرداد 1385
  اردیبهشت 1385
  فروردین 1385
  اسفند 1384
  بهمن 1384
  دی 1384
  آذر 1384
  آبان 1384
  مهر 1384
  شهریور 1384
  مرداد 1384
  تیر 1384
  خرداد 1384
  اردیبهشت 1384
  فروردین 1384
  اسفند 1383

لینکدونی

  هیئت دوچرخه سواری لاهیجان
زمزمه های دل پرپر
قلب پر از غم
واران
نقاش خيابان بيست و سوم
شیر و شکر
لحظه
دختر اردیبهشتی
غزل واره مرگ
میبوسدت پرنده شوی پر درآوری!(حدیث لرز غلامی)
اینجا لاهیجان ( صدای اصالت)
ساقی مجنون
شبهای لاهیجان
بوتیمار
نگاه نو
رفندهای کامپیوتر
خورشید بی حجاب

POWERED BY
BLOGFA.COM

شنبه بیست و پنجم فروردین 1386

.

به نام خدایی که ازش میخوام باهام باشه که خیلی ...

شبی که میخوام ۵ ساعت دیگش میخوام برم .. چیزیم نیست فقط یکم داغونم !

این یکم بدجوری داره میسوزونه ....

دلم گرفته بود از اینکه دارم دنیای کوچیکم ..اتاقم ..پنجره م .رو .میزارم و میرم ..

دلم گرفته بود ازرفتن ...

دلم گرفته بود از اینکه فهمیدم چقدر به مادر و پدر م محتاجم ..به دستاشون نگاهشون وجودشون ...

سر پنجره بودم ..دعا کردم ..چند بار تکرار کردم ...

اما ..اما ...

این اخر چی شد ...

چی شنیدم ...؟چی رو سرم خراب شد ؟

میدونم با اینکه دورم اما اونا هستن برام باهامن ....

اما یه چیزی دیگه نیست ....اون باور که قرار بود یه وقت بیاره سراغم ....دیگه دست و دلی نیست که بنویسه ۰۰۷

حیف فقط حیف که هنوز سردی و تلخی و امل بهم نخورده که اونقدر احمق نباشم ...

حیف که قول دادم ....اونم قول داده بود ..مهم نیست

اگه هم چیزی نوشته شه پشت اون نوشته ها ..یه آدمه که دیگه منتظر معجزه نیست تا بمونه یا باور کنه ..

یه چیزی طرفای گلومه اما نمیزارم بمونه ..هر وقت مونده اونجا احمق و احمقترم کرده ...میریزمش بیرون ...و فردا میشینم تو اتوبوس ..و هر چی فکر سرطانیه میریزم تو خودم ...

و به خودم میگم ..که خدا حتما هست که اینقدر زود نشونم داد ..و به خدا میگم که بیشتر و بیشتر نشونم بده ..تا با یه یقین تموم شم  برا یکی ...

خدای خوبم دعا های سر پنجرم تغییری نکرده ...چه داغون باشم چه نه ...

چیزیم نیست ...فقط یکم ...

 

 

پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386

ذهن درهم ...روح زخمی ..جسم بیمار

به نام خدای بارانی ..خدای ترسهایم خدای خواهشها ...

یه جوریم و همیشه یه جوری بودن منو میکشونه اینجا ...

امروز تولد بابام بود ...

صبح زود قبل از اینکه برم امل تند تند یه کاغذ از تو دفترچه م کندم و توش نوشتم ...نوشتم که چقدر وقتی از پنچرهی تاکسی میبنمش که داره راه میره ذوق میکنم و بهش افتخار میکنم ..بهش گفتم که همیشخ بابا سیبیلوی من بمونه ..مثل الانش پاک ...

شب که برگشتم ...از بیرون اومدو .فوری اومد تو اتاقم گفت مرسی با خنده و چشمایی که انگار همیشه توش اشک جمع شده ..میبوسیم هم رو و موقع بغل کردم ...مثل همیشه یه بغضی اومد سراغم ..میدونم که خودشم حال بهتری نداشت ..سریع موضوع رو عوض کردم تا نریزه ..مثل همیشه ..

...

تو یه اتاق 6 نفر ...

مرضه رفته دانشگاه ...

مرضیه پانسیون گرفته ..

چه هوای ابری دلگیر و بدی بود امل ....

این مرضیه همونیه که ناله برم برم میکرد ..چی شده پس؟...

حواسم نبود ..یعنی پنجره داشت ؟ من یه تیکه اسمون فقط میخوام ...کاش باشه ...یعنی هست ...

وای کاش میشد ..اتاقم رو ببرم ..یا حداقل پنجره روو با دنیاش ....

وای من همیشه کنار پنجره بودم و خوابیدم ...و آسمون بالا سرم بود وقتی شرم رو روبالش بود ......

نمیتونم از پنجره دور باشم ..میمیرم اینجوری ...

یعنی پنجره داشت ؟

..یه حیاط کوچیک داره با داشتن یه کف دست اسمون و هوا کافیه انگار ....

یعنی پنجره داره ؟

یعنی میزارن پهلوش باشم ....

.

فردا واسه عزیزم سالگرد گرفتن ..1 سال و 3 روز گذشت ..

براش شیرینی نزری اورده بودم از مسجد ..گفتم عمه حتما بدنین اینو عزیز بخوره ...به خودشم گفتم ....حالش بد بود خیلی ...میدونستم که تو اون حالم خوشحال که نوه ش رفته مسجد ...

چقدر اونشب تو مسجد گریه کدم ...واسه عزیز واسه خاله فرخنده ...دعا کردم ..گفتم خدایا ...شقاشون بده ..گفتم خدا نزار درد بکشن ...گفتم ..عزیز کوچولوی من درد نکشه ...

خدای من فرداش دیگه عزیز درد نداشت .

چند روز بعد ..

خاله فرخنده ی من هم رفت..

.چه بهار بدی بود پارسال ...

چه بهار زردی ...

خدایا ازت عاجزانه میخوام که باشی ..هواشون رو داشته باش ...خیلی درد کشیدن ...روحشون رو پاک پاک کن ....

..... 1ماه پیش همین روز .همین ساععتها نا امید شدم.. .

یه چیز میخواست از تو سینم بزنه بیرون ...بلوزم رو تو دستام مشت میکردم ..نمیزاشتم انگار بیاد بیرون از سینم ...چی بود ؟ ..

..نوشتم ..نوشت ...گفت ...گفتم ..

چه شب سیاهی بود و چه صبح سیاهتری ....یادشه ؟

حالم ..

چمه دارم همینجور میگم ...

بهتون نگفتم ؟

نه نگفتم ..

بگم که چی ..بگم چند شب پیش ..یکی که جسم داشت ولی روح نداشت ..روحم رو پاره پاره کرد ..

بارون میومد ..زیاد ..تاریک بود ...هیشکی نبود ..

شکلات ها تو دستم بود ..تو مشتم ....مشتم جمع و جمع تر شد....

من همون شب مردم

یه چیزی تو گلوم .....

شنبه هجدهم فروردین 1386

قلبم درد گرفت و حتما روحم ..

به نام خدای دستهای نابارورم ....به نام خدای پوچیم ..به نام خدای ذره ذره خورده شدنم ...به نام خدایی که بدجور  نیستم طرفش ...

قلبم درد گرفت

ابریشم که گفت همه چیز فرو ریخت ..ابریشم که گفت ..بیهودگی تنم حرفم روحم .خودم  امد بالا جلوی چشمم..دستی که دورش حلقه کردم انجا نبود ..افتاده بود زیر پا...کاش حرفهایش دروغ بود ...کاش دلش نمیگرفت ..کاش دلم نمیگرفت ..کاش پشیمون نمیشد ..کاش پشیمون نمیشد ...

نمیخوام از بین بره خنده هامون..نمیخوام دوست داشتن پاک بینمون بره

نمیخوام بستنی هامون اسکمو هامون بره طعمش از دهن ..نمیخوام که تازه نباشه ..نمیخوام سادگی صدا کردنامون و توپ انداختنامون له شه ...

میفهمی؟

وای من بغض کردم ..من واسه حسای بچه ها که حالا داره خاکستری میشه بغض کردم ..یکی بفهمه ..که دیگه مثل قبل

دلمون دلشون یه هو از خوشی پر نمیشه ...چایی  خوردنامون چی شد ..تقصیره کیه ؟ تقصیره چیه ؟

چرا ابریشم پشیمون میشه از اینکه با کلی خواهش اومده ...میبینه که دیگه هیچی نمیبینه ..با خودش میگه کسی منو نمیبینه و همه ی این گروه ها یه روز میپاشه ..میگه اگه منم نباشم باز به همه خوش میگذره ..وای دیوانه دارم میشم ..از اینکه کسی حس هامو نمیفهمه ...دیوانه میشم وقتی میبینم این منم تنها واسه خودمون ما بچه های شر و شوره دنیای وسظی و استب هوایی و شاه دزد وزیر اینجا مراسم نوحه و عذا گرفتم ...

نه نه ...من ابریشم رو گرفتم  گفتم دیگه نگو ..من درستش میکنم ..نگو ..همه چی درست میشه ...دوباره به تک تکمون خوش میگذره ..دوباره همه واسه هم کناره همن ..نمیدونم چی شد ..

چقدر همه چیز تو این دنیا حساس ...چقدر زود همه چی رنگ عادت میگیره .رنگ تکرار ..وحشت دارم ...صداها تو گوشمه

این گروهم مثل بقیه گروها از هم میپاشه ..وای الان که دارم مینویسم هم تنم میلرزه ...وای من دیوونه میشم .میمیرم ...خدای من کی میفهمه منو که چقدر این موضوع اذیتم میکنه کاش خدام رو داشتم ...خیلی پاک جلوش سجده میکردم و ازش میخواستم که همه چیو درست کنه ..اون خودش میدونه همه چیو ...اون گیج نمیشه ..لعنت به من ...

یه چیز یهمین نزدیکیها ...تو گلوم گیر کرده ...

وای من باید نمیزاشتم ...من باید چی کار میکردم که اینجور نشه ..من باید چی کار کنم ؟

وای با اینکه به من هم خوش نگذشت .اما نمیتونم باور کنم که تمو شد و دیگه نمیشه یه عالمه رنگ پاشید تو بازیمون تو حس هامون ...نمیخوام هیشکی پشیمون باشه ...نمیخوام کسی از کسی دلگیر شه ..نمیخوام کسی با کسی فرق کنه اونجا .....

شاید هیشکی هیچی نفمیده باشه ...

کاش یه منی ..یکی مثل من ی..میفهمید و درک میکرد و نمیگفت دختره ی احمق این موضوع مهم نست که ..هر کی زندگیشو داره ..اخرشم همین میشه ...هرکی میره پی زنگیش ...

گفتم قول میدم انگار گفتم قول میدم .دفعه ی بعد این حسه نیفته تو تنمون ...این دور شدنم از شهر نمیودونم چی کار میکنه ..انگار همشون بچه های منن و میخوام که همشون یه جور دوستداشتنی باشن و همشون برا هم ارزش داشته باشن ...میخوام بین بچه هام فرق نزارم ..اگه هر کدومشون این فکر رو کنن ..یعنی خوب میه همه چی ؟

بعد چند ماه لاک زدم ؟ حالا که نگاه میکنم این لاک صورتی جیق و پررنگ ..چقدر کمجون و کمرنگ به نظر میرسه و دوست دارم زودتر از ناخنم بره ...

از اینکه چیزی تو دستام نیست دیوونم میکنه و دلگیر ...

انگار پیر شدم ..انگار ..کدخدا هم داره کنار گذاشته میشه .اون کسی که همه چی زیر سر اونه ...انگار خیلی چیزها کنار گذاشته میشه ...غصه دارم ..میترسم و نمیخوام قبول کنم ...

خیلی  ضعیف و نحیفم و تو این حالم میگم ...نه ..نباید ...دفعه ی بعد حتما خوش میگذره و دل هیشکی پشیمون نمیشه ...

 غصم میشه که خودم هم خیری ندیدم اونقدر ...اون اوایل یه چی دیگه بود ...اما میگم هستم ..

و مثل همیشه هر کی بگه پایه ای میگم اره پایم ...نمیخوام نیومدنم چیزی رو خراب کنه ..اما میام و میبینم که انگار مرضیه

فقط یه تیکه بهانه هست ....

گاهی حس میکنم حق من جز خندوندن خندیدن هم هست .نه ؟

تو اردی که نشسته بودم به این فکر میکردم که با اون کسی که منو بفهمه...منو ببینه و روح و تن و حس هامو درک کنه ..یه روزایی سبد های حصیری دسته دار بگیریم  و توش الوچه ی درشتو سبز و سفت درخت خونمون رو بزاریم و رو دستش یه پاپیون طلایی ببندیم و ببریم در خونه فمبلا و کسایی که دوسشون دارم ...در بزنیم بگیم بفرمایید این مال درخت الوچه ی خونمونه ..هر خونه یه سبد ..تازه به اینایی که یهو میبینیم و احمق میشیم هم بدیم و اونا که دستاشون خالیه و چشماشون صاف و لبریز ....به سرهایی که پایینه و دستهایی که یه کاسه جلوشه ...

گاهی اوقات هم میان پر درست کنیم بزاریم تو سبد ببریم واسه ادما ...شیرینی ها رو باید باهم درست کرده باشیم ..منو اون ...

بعد همه ما رو دوست دارن ..چون ما بدون اینکه عاشقشون باشیم ..بدون اینکه چیزی ازمون بخوان و یا ما بخوایم ..کلی براشون ارزش قائل شدیم ...ما همه رو دوست داریم بدون اینکه ...... وای .

یه چیزی طرفای گلوم ....

جمعه سوم فروردین 1386

تلنگر...

به نام خدایی که مادر دارد و پدر ...

 

همه ی معلمها بودن تو سرویس ..همه تنگ هم نشسته بودن واز روستایی که توش درس دادند میومدن ..مامان کوچولوی من کناره پنجره نشسته بود حتما..که گفت ببینید چقدر قشنگه این پرنده ها باهم پر گرفتن تو اسمون ...چقدر قشنگه ..و همون موقع آقای قناری مرد ..زنده شد ..رفت طرف خانوم کبوتر و گفت خانوم از چیه من بدت میاد که میگی به من نه ..

///////////////////

خانوم اجازه ..

اقای مدیر انگار با شما کار دارن ..میان کنار پنجره تا شما سرتون رو میارید بالا میرن ...

///////////////////

آقا اصلا من یکی دیگرو دوست دارم

دروغ میگید خانوم ...

چرا اقا من راست میگم ..

نه خانوم شما کسیو دوست ندارید چون اصلا بیرون نمیاید از در این خونه یکم ...

"آهای خانوم کبوتر اقا ی قناری خیلی تو کوچتون بوده ..."

///////////////////////////////

روز عروسیه ..عروس خانوم ما آمادست اما هنوز شاه دوماد ما از ارایشگاه نیومده ..عروس خانوم ما کلی ناراحته و اضطراب داره و دلش تند تند میزنه ...عکاس باشی منتظره اقا دوماد بیاد عکس بگیره ...

داماد اومد اومد ...مامان کبوتر میبینه اقا دوماد انگار که رفته سربازی ..خیلی مو داشت اونم کوتاه کوتاه کرده ...اقا دوماد میدوه میاد دو تا بازوهای عروس خانوم کوچولوی ما رو میگیره و می گه "تی نو کرم"(نوکرتم )..و همون موقع عکاسی باشی یه عکس غوغا و فراموش نشدنی میگیره

 ////////////////

.بمیرم ...میگم مامان بیا یکم آرایشت کنم ...میگه نه ..نمیخوام ..میگم مامانی بیا دیگه کاری ندارم .. .میگه اگه معلوم باشه پاک میکنما .یه حاله ..کمرنگ رو صورت 53 سالش میندازم ....میگم بابا ادکلنی که زندایی از اینگیلس اورده برات  بزنیا..بابا این چیه این کت قدت رو کوتاه نشون میده ..براش کاپشن کتان میارم ..خلاصه میپوشه ....میگه ببین مرضیه کفش تازه رو دارم میپوشم ..مامان داره میره میگه برا شما هم غذا میگیریما ...

من جز اینکه بگم بمیرم براتون تو دلم چی دارم بگم ..هان ؟

////////////////////////////////////

.30 سال با هم زندگی کردن ..زندگی

میفهمی چیه مرضیه ..میدونی چیه ؟

وقتی داشتن از در میرفتن بیرون گفتم مواظب خودتون باشید ....

خدای من ..داشتن با هم میرفتن بیرون ..دو تایی ..

30 سال پیش مامانم تو همین روزرو لبش تبخال زد واون روز گفت بله ..

به مردی که یه سیبیل گنده داشت و یه دل کوچیک قدر گنجشک ..

مامان کوچولوی من تبخال زده بود .

بمیرم براشون ..

نمیدونم زندگیشون هر تلخی داشت هر شیرینی .هر چی هر چی ..حالا تو سیمین سالگرد ازدواجشون رفتن باهم شام بیرون...چه خوشگل ..چه قشنگ ...خدای ممنونتم ..ممونون

.//////////////////////////

امروز صبح چشمام رو که باز حس کردم ..یه حس پوچی تلخ ..یه حس زوال افتاد تو تن و روحم ..احساس کردم ..هیجانهام داره رنگ میبازه و خیلی چیزا بوی روزمرگی وتکرار داره میگیره ..حتی اون استب هوایی هامون ...نمیتونستم از جام بلند شم..داشتم میمردم انگار ..با خودم میگفتن شاید برم دانشگاه بعضی حالم بهتر شه .. ... تمام روز فقط داشتم به این فکر میکردم که باید اینجا بیام و بنویسم که داره روحم خورده میشه ..اما مامان و بابا ..دورم کردن از این حس امروز (میدونم اون حس اون ته مها منتظره بیاد بالا بسوزونه منو یه روزی یه جایی یه وقتی ..شاید همین روزها ..حرفش رو نزنیم ..امروز که نیست .شاید یکم بیشتر اون ته مها موند ...نمیدونم ...وای..)..اره دورم کرن از اون حال ...اره تو این سی سال شاید خیلی چیزها تکرار شده و هیجان توش نبوده وولی امروز مثل یه بهار بود براشون ..هر 3 فروردین همینه حتما ...تولد مامان .تولد بابا و خیلی روزهای دیگه که من چشمام بستست حتما..باید..سهراب راست گفت ..باید چشمامم رو باز کنم و روحم رو فکرمو دیدمو ...

میشه تو تموم لحظه ها رنگ پاشید ...کلی رنگ ..میشه دستای بابا و مامان رو باور کرد ...

خدایا منو برا تموم انسان نبودنهام میبخشی؟ اونا چی ؟

//////////////////

خدایا میدونم این "همیشه". یه دروغ اما نمیتونم نمیتونم نگم تنم میلرزه .. ..ازت میخوام همیشه این دو تا پرنده که به من  میفهمونن لحظه ها رو میشه هر وقتی هر جایی  تازه کرد .برام  سالم و شاد وپاک نگه داری و روحشون رو  همیشه تو دستات بزاری و خانوادمون رو با یه حس خوب نگاه کنی ....

.