درهم ..
به نام خدای دیوونگی ها ..خدای سیا ه و سفید .. وقتش رسیده بود که بزرگ شود انگار ... اما نمیخواست بزرگیش نگذارد که روی جدول بلوارها ی خیابان راه برود .. نمیخواست بزرگیش نگذارد که های های گریه کند ویکریز خنده کند ... نمیخواست بزرگیش نگذارد که گل را بردارد و بزارد توی موهایش .. نمیخواست بزرگیش دستش را بکشد و بگوید باران است برو خانه ...دلش میخواست خانه نرود همانجا زیر باران بماند.. کاش بزرگیش کنارش میماند پا به پا با هم دیوانه میشدند .. با شیطنتی کودکانه نگاهش میکنم شاید راضی شد ..دستش را میگیرم و میدویم و یادمان میرود که چقدر از هم دوریم ..میدویم میچرخیم سرمان را بالا میگیریم و میخندیم و میخندیم...شاید راضی شد ... /////////////////////////////// دیوونست ...دیوونست ..هوای اینجا رو میگم ..آسمونشو میگم ..وای ..دیشب برف اومد ..بعد زد تو نخ بارون شدید ... صبح ابری شد ..بعد نم زد ..هی موند هی نم زد ..الانم که خورشیدش صاف داره میتابه به پنجرم ..به من .. شبیه این هوام..شبیه آسمون شهرم .... یه بارنم میزنم .یه بار نه ..یه بار یخم یه بار داغ داغ .شبیه این آسمونم ..اما نه به پاکی این هوا .. ///////////////// سارا گفت تو خوب دیوونه ای اما یکم انسانیتم میخوای ...

