تبليغاتX
ماهی سیاه کوچولو

 

 

ماهی سیاه کوچولو

 

 

 

 

 

منوی اصلی

  صفحه اول
  پست الکترونیک
  آرشیو

آرشیو

  مهر 1388
  بهمن 1387
  دی 1387
  شهریور 1387
  مرداد 1387
  تیر 1387
  خرداد 1387
  اردیبهشت 1387
  فروردین 1387
  اسفند 1386
  بهمن 1386
  دی 1386
  آبان 1386
  مهر 1386
  شهریور 1386
  مرداد 1386
  تیر 1386
  خرداد 1386
  اردیبهشت 1386
  فروردین 1386
  اسفند 1385
  بهمن 1385
  دی 1385
  آذر 1385
  آبان 1385
  مهر 1385
  شهریور 1385
  مرداد 1385
  تیر 1385
  خرداد 1385
  اردیبهشت 1385
  فروردین 1385
  اسفند 1384
  بهمن 1384
  دی 1384
  آذر 1384
  آبان 1384
  مهر 1384
  شهریور 1384
  مرداد 1384
  تیر 1384
  خرداد 1384
  اردیبهشت 1384
  فروردین 1384
  اسفند 1383

لینکدونی

  هیئت دوچرخه سواری لاهیجان
زمزمه های دل پرپر
قلب پر از غم
واران
نقاش خيابان بيست و سوم
شیر و شکر
لحظه
دختر اردیبهشتی
غزل واره مرگ
میبوسدت پرنده شوی پر درآوری!(حدیث لرز غلامی)
اینجا لاهیجان ( صدای اصالت)
ساقی مجنون
شبهای لاهیجان
بوتیمار
نگاه نو
رفندهای کامپیوتر
خورشید بی حجاب

POWERED BY
BLOGFA.COM

دوشنبه سی ام بهمن 1385

درهم ..

به نام خدای دیوونگی ها ..خدای سیا ه و سفید ..

 

وقتش رسیده بود که بزرگ شود انگار ...

اما نمیخواست بزرگیش نگذارد که روی جدول بلوارها ی خیابان راه برود ..

نمیخواست بزرگیش نگذارد که های های گریه کند ویکریز خنده کند ...

نمیخواست بزرگیش نگذارد که گل را بردارد و بزارد  توی موهایش ..

نمیخواست بزرگیش دستش را بکشد و بگوید باران است برو خانه ...دلش میخواست خانه نرود همانجا زیر باران بماند..

کاش بزرگیش کنارش میماند پا به پا با هم دیوانه میشدند ..

با شیطنتی کودکانه نگاهش میکنم شاید راضی شد ..دستش را میگیرم و میدویم و یادمان میرود که چقدر از هم دوریم ..میدویم میچرخیم سرمان را بالا میگیریم و میخندیم و میخندیم...شاید راضی شد ...

///////////////////////////////

دیوونست ...دیوونست ..هوای اینجا رو میگم ..آسمونشو میگم ..وای ..دیشب برف اومد ..بعد زد تو نخ بارون شدید ...

صبح ابری شد ..بعد نم زد ..هی موند هی نم زد ..الانم که خورشیدش صاف داره میتابه به پنجرم ..به من ..

شبیه این هوام..شبیه آسمون شهرم .... یه بارنم میزنم .یه بار نه ..یه بار یخم یه بار داغ داغ .شبیه این آسمونم ..اما نه به پاکی این هوا ..

/////////////////

سارا گفت تو خوب دیوونه ای اما یکم انسانیتم  میخوای ...

دوشنبه شانزدهم بهمن 1385

چشم , چشم خودش بود..شاعر نبود اما غم هاش مال خودش بود

به نام خدای ..تند و بی حواس نماز خواندن

بچه بود .

قدش به زور به شیشه ی پنجره میرسید ..گریه میکرد ..مادرش اونو نمیبرد خونه خاله کبری..میخواست همیشه با اون باشه ..هرجا که اون میره اونم بره ...

.....چند سال گذشت ؟

دخترک قدش به شیشه ی پنجره میرسید ..اما دیگه اونجا لب پنجره نبود ...دیگه گریه نمیکرد که هر جا مادرش باشه اون هم جاش اونجاست ....

اما سر پنجره ی دیگه ای مادر نشسته بود و گریه میکرد .دخترش داشت رد میشد ..میرفت .دخترش اونو نمیبرد ...با خودش نمیبرد ..به دنیای دخترک راهی نداشت ...

مادر به این فکر کرد که چقدر هوا سرده شده اینروزها ...لباس گرم پوشیده ؟ ژاکت ببافم یا جلیقه ...

دختر به این فکر میکنه ...که از کدوم خیابون بره تا زودتر به کافی شاپ برسه ...

شنبه هفتم بهمن 1385

به نام خدایی که میخوام بهش بچسبم ..بزار بچسبم

سرم ....

انگار که دوباره افتادم

اما اینبار ..شدید تر ...تاریکتر ..دردناکتر ...ترسناکتر ...تنهاتر .......