باز هم پنجره ..باز هم خونه ی دایی دکتر ..باز هم درخت ..باز هم برگ ..باز هم زرد ..طلایی..یادتان هست
به نام خدایی که یه لحظه دارمش هزار لحظه نه ...هیچی ازش نمیدونم ..
برق چشمام رو بگیرید اما بگید تو این دنیا چه خبر هست ؟
انگشتام رو تک تک بردارید واسه خودتون اما بگید مرگ ..تولد چیه ؟
...به هیچی باور ندارم جز ترس ..
ازچیزایی که نمیدونم میترسم ..از ادما ..رفتاراشون ..اینده و مهمتر از همه از این دنیا با خداش ...و اخر و عاقبتم تو این دنیا یا هر جای دیگه ..
اخر این چیه تو وجودمه و داره دیوونم میکنه اما چاره ای ندارم براش ؟
آخه چطور بگم ..وقتی تو اینه نگاه میکنم و اون درخت زرد و طلایی رو که تو قاب پنجره هست و دلم رو میبره میبینم..روانی میشم .. نمیتونم خودم رو نگه دارم و باید بگم مرسی خدا ..با اینکه هیچی نمیدونم از هیچی ..اونوقت که برگاش میریزه و دیگه نیست ..چی ؟اونوقت چی بگم ؟
..هیچ چیز قطعی نیست همش یه حسه و یه حدس ..برا اینکه ادمها به جون خودشون و هم نیفتن میگن..هیشکی هیچی ندیده ..هیشکی هیچی نمیدونه ...
به بعضی چیزا ایمان دارم به عشقی که مادر نثار بچش میکنه ..به درخت زرد
خونه ی دایی دکتر ..به اشکی که وقتی یه پای سرد گوشه ی پیاده رو هست تو چشم جمع میشه و به اون دستایی که با مهربونی یه پابوش میده دست اون بچه ..به لحظه های پاکی به ...
..اما اما ...

