تبليغاتX
ماهی سیاه کوچولو

 

 

ماهی سیاه کوچولو

 

 

 

 

 

منوی اصلی

  صفحه اول
  پست الکترونیک
  آرشیو

آرشیو

  مهر 1388
  بهمن 1387
  دی 1387
  شهریور 1387
  مرداد 1387
  تیر 1387
  خرداد 1387
  اردیبهشت 1387
  فروردین 1387
  اسفند 1386
  بهمن 1386
  دی 1386
  آبان 1386
  مهر 1386
  شهریور 1386
  مرداد 1386
  تیر 1386
  خرداد 1386
  اردیبهشت 1386
  فروردین 1386
  اسفند 1385
  بهمن 1385
  دی 1385
  آذر 1385
  آبان 1385
  مهر 1385
  شهریور 1385
  مرداد 1385
  تیر 1385
  خرداد 1385
  اردیبهشت 1385
  فروردین 1385
  اسفند 1384
  بهمن 1384
  دی 1384
  آذر 1384
  آبان 1384
  مهر 1384
  شهریور 1384
  مرداد 1384
  تیر 1384
  خرداد 1384
  اردیبهشت 1384
  فروردین 1384
  اسفند 1383

لینکدونی

  هیئت دوچرخه سواری لاهیجان
زمزمه های دل پرپر
قلب پر از غم
واران
نقاش خيابان بيست و سوم
شیر و شکر
لحظه
دختر اردیبهشتی
غزل واره مرگ
میبوسدت پرنده شوی پر درآوری!(حدیث لرز غلامی)
اینجا لاهیجان ( صدای اصالت)
ساقی مجنون
شبهای لاهیجان
بوتیمار
نگاه نو
رفندهای کامپیوتر
خورشید بی حجاب

POWERED BY
BLOGFA.COM

جمعه بیست و ششم آبان 1385

...به نام خدایی که هیشکی نمیدونه بهش چی بگه ..

"چه سعادتی است وقتی که برف میبارد

دانستن اینکه تن پرنده ها گرم است .."

این جمله رو اشرت خانوم که دختر جوونش رو از دست داده ..میفهمه ؟

دختر عمو نازی که شوهرش رو از دست داده

و دو تا دختراش که باباشون رو از دست دادن .....میفهمن ؟

تن پرنده اشان گرم نیست ..پرنده نیست ...

جمعه دوازدهم آبان 1385

به نام خدایی که بابا داردش......

برمیگردم طرف در .یکی در اتاق رو میزنه ...وای بابای خوبم ..بابای عجیبه من ..

همیشه با خودم میگفتم که درک نمیکنه ..منو نمیفهمه ...بیمنطقه حرفاش ..اما الان میبینم ..تنها کسی که تو خونه جدی گرفته حرفمو وقتی میگم در بزنید بعد بیاید تو ..اونه .

کسی که هیچوقت انتظارشو نداشتم .

.برای من اون چند ضربه که به در خورد ..بهترین لحظست ...وچهره ی اون کسی که سرشو کرد تو و با تمام صورتش به من لبخند زد ..خندید ..بهترین تصویر  

 خدایا ....من احمق ..

سریع اشکام رو پاک میکنم ..اما تند تند میان ..میترسم بابا بیاد و ببینه ...

وای خدایا ..گاهی اوقات ادم از خوبیه ناگهانیه یکی و بدیه همیشگی خودش گریش میگیره ..

چطور موجود به این پاکی رو قاطیه لحظه هام نکردم ...

چقدر گذشت ...چقدر مهربونی ....

همه چی میاد جلو چشمام ..حرفهای سیاهم ..رفتارهای تلخ و کدرم ..

میخوام برم پایین و ببوسمش باید سریع بیام بالا اشکام میریزه میدونم .....

جمعه پنجم آبان 1385

به نام خدای نداشته ام ...

امروز تولد علی هست .حالا یه بچه داره و چقدر همه چی فرق کرده ..تو حال خرابیم ..از کنار یاس های ریخته ی کنار دیوار زندایی رد میشم ..اینبار خم نمیشم که بردارم یکی یا دوتا شو ..احساس میکنم نباید ..اجازشو ندارم حقم نیست ..من لیاقتشون رو ندارم ...من یه هیچی هستم اینروزا و وقتی یه یه وجود خالیم نباید به یاس دست بزنم ..

با این حال بدم ..میخوام خونه مون بوی تولد بده .اونم حق داره تولد داشته باشه ..میخوام صدا رو زیاد کنم و برقصم برقصم ...مدام مدام اینقدر که عرق کنم ...میخوام گریه کنم اما میرقصم ..میخوام همه چیو ول کنم برم اما میرقصم ..ادامه میدم دیوونه وار ...

...یه دلخوشی کوچیک فقط این دور و برهاست ..امیر حسین یاد گرفته بگه عمه !

عمه ...صدام میکنه ..وقتی عکسم رو میبینه میگه عمه ..وای اون منو میشناسه ..منو صدا میکنه..صدام کن امیرحسین یادم رفته که هستم ..وجود دارم صدام کن ..

مامانش میگه امروز از خواب بیدار شد گفت عمه ..دوستم داره چه حس خوبی

نمیزارم بغضام از تو صدام از تو چشام بزنه بیرون خیلی وقته بهانه ای جور نشده که علی بدونه دوسش داریم ...میخونم و میخندم و میزارم بغضام شب که همه خوابن بیان بیرون یواش جلوم بشینن و دیوونم کنن