به نام خدایی که بابا داردش......
برمیگردم طرف در .یکی در اتاق رو میزنه ...وای بابای خوبم ..بابای عجیبه من ..
همیشه با خودم میگفتم که درک نمیکنه ..منو نمیفهمه ...بیمنطقه حرفاش ..اما الان میبینم ..تنها کسی که تو خونه جدی گرفته حرفمو وقتی میگم در بزنید بعد بیاید تو ..اونه .
کسی که هیچوقت انتظارشو نداشتم .
.برای من اون چند ضربه که به در خورد ..بهترین لحظست ...وچهره ی اون کسی که سرشو کرد تو و با تمام صورتش به من لبخند زد ..خندید ..بهترین تصویر
خدایا ....من احمق ..
سریع اشکام رو پاک میکنم ..اما تند تند میان ..میترسم بابا بیاد و ببینه ...
وای خدایا ..گاهی اوقات ادم از خوبیه ناگهانیه یکی و بدیه همیشگی خودش گریش میگیره ..
چطور موجود به این پاکی رو قاطیه لحظه هام نکردم ...
چقدر گذشت ...چقدر مهربونی ....
همه چی میاد جلو چشمام ..حرفهای سیاهم ..رفتارهای تلخ و کدرم ..
میخوام برم پایین و ببوسمش باید سریع بیام بالا اشکام میریزه میدونم .....