...
به نام تو که نمیدانم هستی یا نه ..
شبی تاریک
در دشت تنها سفیر گلوله
در جاده تنها نفیر باد
در دوردست نور ستاره ها به خاموشی میگراید
شبی تاریک
میدانم بیداری و در بستر جوانی ات پنهانی اشکهایت را پاک میکنی
چقدر عمق چشمان شیرینت را دوست دارم
چقدر دوست دارم و میخواهم چشمانت را
شب تیره ما را از هم جدا میکند
و میان ما دشتی تاریک و هولناک دامن گسترده
تو را باور میکنم
و همین باور در بارانی از گلوله جانم را نجا ت بخشیده
در این نبرد مرگبار خوشحال و آرامم
چون میدانم
هرچه که برایم پیش آید تو با عشق استقبالم خواهی کرد
از مرگ نمی هراسم
بارها بس بسیار با او روبه رو شده ام
واکنون گویی برابرم میرقصد و میرقصد و میرقصد
تو به انتظارم هستی همسرم
و دربستر جوانی ات بیدار
و برای همین میدانم
که هیچ اتفاقی
هیچ اتفاقی
برایم نخواهد افتاد
شعری 2 زبانه از فرهاد ...که میبردم به دنیای نگرانی های و گریه های لب پنجره برای مهتاب که حالا نفس میکشد اما درد دارد میدانم میدانم ..

