تولد
به نام خدای خنده ها و گریه ها
مهرانگیز بزسته دختر ...
پروانه خانوم سر پنجره به خاله فرخنده گفت .
کبیر یادشه .
وقتی برا مامان تعریف کردم گریه و گفت ..دیگه فرخنده نیست ....
و اون دختری که به دنیا اومد منم ...هنوزم هستم و خیلی ها نیستن ..دیشب خواب عمه گلچهرمو دیدم صورتی پر رنگ پوشیده بود ..یعنی یادش بود ؟ عزیز خوبمم نیست همیشه میدونستم که یادش نمیره ....و مامان بزرگ شادم که همیشه آماده ی هدیه دادن بود ...کیک و شیرینی رو صندلیه و من دارم آروم گریه گریه میکنم خدا کنه گریم بند بیاد تا وقتی که دارم ار کافینت میرم بیرون ....
و حالا از کسی میگم که وقتی تو شکمش بودم کلی پتو شست و بعد دید که انگار وتشه ...یه جوری بود ...فکر کرد شاید بر نگرده ...به دایی گفت منو ببر جنگل میر صفا میخوام غروب افتاب رو ببینم ...صمد و علی رو بوسید و به علی گفت که باید مواظب داداشت باشی ...
و ساعت ۱۱:۴۵ شب دیگه دردی نبود ..و من به دنیا اومدم ...
و بابا شناسنامه گرفت :"مرضیه غبرائی"
یعنی اون موقع چه حسی داشت ؟

