به نام خدای شکوفه ها و برگ ها
یه هو می باره ...بارون بارون ..بوی خاک مثل همیشه سریع مثل همیشه آبی و ساده .میرم تو حیات ۲ دقیقه بعد بارون کمتر میشه
و دیگه نمی باره ..
نگاه می کنم به گلای هفترنگ و محمّدی .انواع رز ..انواع درخت . همه ی اون گیاهایی که عزیزم بهشون آب داد ...نگرانشون شد غصه خورد برا گل ندادنشون ..
همه اونجا بودن و داشتن نگام می کردن ..دلم می گیره و آهنگ love story رو زمزمه می کنم
...صدای مامان تو گوشم هست مرضیه بخور خونیه ..مال خونه ی عزیزه
امروز آخرین بهار نارنج های خونه ی عزیز رو از زمین برداشتم ...قایم شده بودن لای خاکها لای علفا پیداشون کردم و گذاشتم تو دستم ..یادم باشه چند تاشو بریزم سر خاک عزیز خوبم ..
باید سریع برم کافی نت جلوی خونه ی عزیزم هستم الان داد همشون در میاد ...امروز چهلمه و خداحافظ!

