...
وقتی که روز پدر
بابات باید بره اتاق عمل و موقعی که میاد از درد چشماش رو فشار بده ...
و تو کنارش وایستادی ..و زل زدی بهش ..و اون چشماش رو باز میکنه و
با رنگ پریدش ..و دستای سردش ..برات میخنده ....
و تو رنگت میپره و دستات سرد میشه ...
و میخندی و گریه میکنی ...
//////////////////////////
/و حالا پشت پنجره اتاقم باران میبارد /
و شاید پشت پنجره بیمارستان هم /
