تبليغاتX
ماهی سیاه کوچولو

 

 

ماهی سیاه کوچولو

 

 

 

 

 

منوی اصلی

  صفحه اول
  پست الکترونیک
  آرشیو

آرشیو

  مهر 1388
  بهمن 1387
  دی 1387
  شهریور 1387
  مرداد 1387
  تیر 1387
  خرداد 1387
  اردیبهشت 1387
  فروردین 1387
  اسفند 1386
  بهمن 1386
  دی 1386
  آبان 1386
  مهر 1386
  شهریور 1386
  مرداد 1386
  تیر 1386
  خرداد 1386
  اردیبهشت 1386
  فروردین 1386
  اسفند 1385
  بهمن 1385
  دی 1385
  آذر 1385
  آبان 1385
  مهر 1385
  شهریور 1385
  مرداد 1385
  تیر 1385
  خرداد 1385
  اردیبهشت 1385
  فروردین 1385
  اسفند 1384
  بهمن 1384
  دی 1384
  آذر 1384
  آبان 1384
  مهر 1384
  شهریور 1384
  مرداد 1384
  تیر 1384
  خرداد 1384
  اردیبهشت 1384
  فروردین 1384
  اسفند 1383

لینکدونی

  هیئت دوچرخه سواری لاهیجان
زمزمه های دل پرپر
قلب پر از غم
واران
نقاش خيابان بيست و سوم
شیر و شکر
لحظه
دختر اردیبهشتی
غزل واره مرگ
میبوسدت پرنده شوی پر درآوری!(حدیث لرز غلامی)
اینجا لاهیجان ( صدای اصالت)
ساقی مجنون
شبهای لاهیجان
بوتیمار
نگاه نو
رفندهای کامپیوتر
خورشید بی حجاب

POWERED BY
BLOGFA.COM

پنجشنبه سی ام تیر 1384

 

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دورویی و جفای ساکنان خاک

که اینچنین به قلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک

                                                                     فروغ

سه شنبه بیست و یکم تیر 1384

مامان

...

به خاطر یه ریمل ..یه کفش کوفتی ...تحقیر کردم ...دهنمو باز کردم ..

..رفتم ..بالا ..تو اتاق ..گور پدر این زندگی ..بابا ..من به مامان احتیاج ندارم ...حالا برو بیرون ...

...از حرص ۱ هندونه ی نصفه رو میخورم ...پوستاشو میریزم رو صندلی ...حالم بده ...

میرم ..نماز بخونم ..شک دارم به خودم ..به خدا ..

اهنگ یه سایتی رو که دوس دارم ..میزارم ..پره غم ...یه غمه کبود

یهو بغضم میگیره ..اشک اشک ..وای نمازم باطل میشه ..یاد مامان واینکه چقدر بهش احتیاج دارم ...و درو غ گفتم ..مثل سگ ..

میرم پایین ..مامان مثل فرشته های سفید با لباس نارنجیش ..رو ایوون به جلوش خیره شده و داره چایی .میخوره ..اروم اروم ..میام از پله ها پایین ...بغلش میکنم ...گریه میکنم ...گریه میکنم ..هق هق ..

میگه:الون نفهمنی ...بعدن فهمنی ..

گفتم ببخشید ..

میگه ...برو برا خودت چایی بریز ...

- هق هق

میگه :اعصاب خودت رو خورد میکنی ..

- هق هق ..

میگه نهارتو برات گرم میکنم ...بخور ...

- هق هق

 

 

چهارشنبه پانزدهم تیر 1384

...خدایا پایه هستی ...؟

...

اب اب اب

غسل میکنم ..غسل پاکی

اب سرد رو میبندم ..

باید از یه جا شروع کرد ...گرچه شروع شده بوده .

بعد از کلی نبودن ..پیش خدا .

بعد ۶ ماه ..میرم جانماز رو از اتاق مامان میارم

۲ رکعت نماز صبح قضا به جا میاورم ...

برای نزدیکی به تو .....

//بچه ها الان اشک تو چشام ..هر قدر به خداتون اعتقاد دارید .همون قدر دعا کنید ...نمیرم تو این راه ...من همون مرضیم ...با یکم تپق!!

جمعه دهم تیر 1384

...باید بگم تولد ؟

من اين جام ....سلام

و من در حد یک شايدم ..و يا حد محدودی از يک شايد ....

شمعهايی..که روشن نشده اب ميشوند ...

ارزوهای نابارور من ...در چشم های من ... با يک وزش ..خاموش و فراموش ميشوند .....

روبان های سياه را اينجا دور تا دورم بکشيد.....

من ميخواهم روز تولدم بميرم ....کمک کنيد ....شايد در اين حد شدم که بميرم ....

نه مرگ بدون زجر ...هرگز... ذره ذره ...تا انجا که تنها ارزويم ....رو بروی شمها ....مرگ باشد .......

۱۳۶۶/۴/۱۰ ....جسمی سرخ ...بی گناه ....  لرزان.....غريب ...

می خواهم ....غريب هم .. بميرم .لرزان ... سرخ ...

با بقچه هايی از گناه . و حقارت ..

من تمام شمع ها را همين جا ميگذارم ..

ذره ذره .. ...مرگ ....بگذار باز بگ.يند تولد حادثه ..

مرگ قانون

ذره ذره ..له شدن و اخرش هم نمردن ...له شدن ... اخرش  نمردن... ...//این متن در سال ۱۳۸۳ ...۱۰ تیر ماه نوشته شده .در وبلاگ ماهی سیاه کوچولو چشماش رو نبست //در پرشین بلاگ

......

شناسنامه رو باز میکنم ...مرضیه غبرائی.متولد ۱۰/۴/۱۳۶۶

ورق میزنم ..مهرهای ضروری ...پره ز انواع شیر خشک ..

باز ورق میزنم ..مشخصات همسر..نگاه میکنم ..چی قراره بشه ...

دیگه صفحه ای نمونده ...روی جلد.. /وفات /...امضاء

چقدر با سال قبل فرق کردم ؟

یه چیزی میدونم ...امسال ...حرف همه کس بود جز خدا ..

...الانم باید بدو ام  برم خونه ..چه روزی ..یخچال خراب شده ..خبری از کیک خامه ای نیست ..با کلی خرید باید برم ..خونه ...

و کیکی درست بشه ..و حتما منم فوتی میکنم ..و یادم می یاد ارزو نکردم ..و بعد مثل این تشدیدی ها ...تند تند تا خدا همون وراس بهش بگم ...

میدونید ...یه گلوم یه طوری شد ..

سیه لاکو یه ربع به ۱۲ شب به دنیا میاد ...

طبق معمول به زور خودم رو تو یه روز جا دادم ...تو ی ۱۰ تیر ماه

...به این دختر کولی خرده نگیرید ..که حرف زد ...اون خیلی وقته کولی نیست

 

 

 

 

شنبه چهارم تیر 1384

..

این بار ..

۴ تیر .سالگرد ازدواج علی و لیدا ...

الان داشتم اینور اونور میدویدم ..برا همه چی .

حالا ..نگاه میکنم که ۱ سال گذشته ...یه ادم جدید دیگه ..

امیر حسین (که قرار بود اسمش رهام بشه که نشد ..خیلی چیزا میخواست بشه که نشد )

.میدونید ..الان من تو دوران هیچی خودمم ...هیچی ..

با اینکه دیروز برگهای  زرد خشک شده ی نارون خونه ی دایی دکتر رو به دیوارم میچسبوندم ..اما بازم انگار  هیچ فرقی نکرده .

من باید خودم  رو بچسبونم به یه چیزی ...یه چیز مطمئن ... به یه یقین ..

...نمیخواستم اینقدر توضیح بدم

گاهی اوقات که حالا به اغلب رسیده ...

بی حوصله میشم

(میتونستم ..همه چیز این متن ر و شیرین و جالب بنویسم ...اما ...تا اطلاع ثانوی هیچ چیز  شیرین نیست ...من مزه ای حس نمیکنم )

.