...
به نظرتون بس نیست ...بازم باید رفت ...شنید.. خفه شد ؟
بس نیست این همه اشتباه از تو از من ..از همه از تک تک وجود ها ؟
بس نیست این همه ناله نامه ؟
دغ نامه ؟
بس نیست این همه سر تکون دادن ...دستها رو روی شقیقه فشار دادن ...
اب دهن قورت دادن ...تموم زندگی تموم لحظه ها تموم گریه ها رو قورت دادن ؟
بس نیست این همه تصمیم این همه ورق زدن ها این همه ورق ...این همه فصل ..بخش ...صفحه ؟
بس نیست این همه دست ...دستهای خالی ..
بس نیست این همه سجده که اخرش هم به تو وصل نمیشود ...
بس نیست این همه اراده که دو رو ور دلت ریخته ؟
خدایا دل داری ...اینا برای تو هه
منو میبینی .؟.که چه بی تو ام و چقدر همه چی بسه برام ..با توام...
اگه تویی وجود نداشت همین روزا یکی از همین روزا که هوا زیاد ابری نیست
و هنوز رو درختم چند تا الوچه ی نخورده هست و یه باد نسبتا سرد میاد .....پشت کنم به همه چی به چیزایی که داشتم و نداشتم ...
با همون قدرت ناچیزی که برام مونده میزدم اینقدر سرم رو میزدم به دیوار کنار پنجره اینقدر که خون بریزه رو دیوار اروم اروم ازم خون بره و چند تا شیار خون از دیوار بیاد پایین ..اینقدر که هیچی نداشته باشم ...و از ضغف ضعف از بی حسی بمیرم
اما تو
هستی ؟
هستی
هستی ؟
هستی
...