تبليغاتX
ماهی سیاه کوچولو

 

 

ماهی سیاه کوچولو

 

 

 

 

 

منوی اصلی

  صفحه اول
  پست الکترونیک
  آرشیو

آرشیو

  مهر 1388
  بهمن 1387
  دی 1387
  شهریور 1387
  مرداد 1387
  تیر 1387
  خرداد 1387
  اردیبهشت 1387
  فروردین 1387
  اسفند 1386
  بهمن 1386
  دی 1386
  آبان 1386
  مهر 1386
  شهریور 1386
  مرداد 1386
  تیر 1386
  خرداد 1386
  اردیبهشت 1386
  فروردین 1386
  اسفند 1385
  بهمن 1385
  دی 1385
  آذر 1385
  آبان 1385
  مهر 1385
  شهریور 1385
  مرداد 1385
  تیر 1385
  خرداد 1385
  اردیبهشت 1385
  فروردین 1385
  اسفند 1384
  بهمن 1384
  دی 1384
  آذر 1384
  آبان 1384
  مهر 1384
  شهریور 1384
  مرداد 1384
  تیر 1384
  خرداد 1384
  اردیبهشت 1384
  فروردین 1384
  اسفند 1383

لینکدونی

  هیئت دوچرخه سواری لاهیجان
زمزمه های دل پرپر
قلب پر از غم
واران
نقاش خيابان بيست و سوم
شیر و شکر
لحظه
دختر اردیبهشتی
غزل واره مرگ
میبوسدت پرنده شوی پر درآوری!(حدیث لرز غلامی)
اینجا لاهیجان ( صدای اصالت)
ساقی مجنون
شبهای لاهیجان
بوتیمار
نگاه نو
رفندهای کامپیوتر
خورشید بی حجاب

POWERED BY
BLOGFA.COM

چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384

...

بابا بیست و دوم  به دنیا اومد زیاد مهم نیست که دیروز تموم شده ...

اینروزا بابا رو بیشتر نگا میکنم ...و شاید الان دستاش ...فاصله ی بین انگشتاش مهم شده ..و اینکه چقدر خوبه که من منتظر چشمای بابا نباشم ...و بگردم دنبالشون ...

مرضیه ای که دستش .و میگرفت میبرد براش شوکولات کشی میخرید

10 تیر میشه 18 سال ...

18 سال ....و من چقدر نشناختمش

میخوام ..غمگین شم ..و بغض بگیره گلومو .به خاطره اون

میخوام تموم لحظه های با اون بودن بیاد جلو چشام ...

اره بابای من

بابای من که سرش مو نداره و کلاه شاپو میزاره ...

و من نگرانم ..که گوشاش بیرون میمونه و سرد میشه

و بابای من با اون سیبیل بزرگ و زیادش که مهربونش میکنه

و بابای من که مثل خودم سیاهه و بابای من که حرف منو گوش نمیده و همیشه شلوارشو یه جوری کوتاه میکنه که زیاد رو کفشش نیفته و قدشو کوتاه نشون میده

و بابای من    وقتی که اعصابش از منو این پای کامپیوتر نشستنم میریزه به هم من شعرای مرضیه میزارم . اون اروم میشه

و بابای من ...کاش وقتی بیخود گیر میده و غر میزنه به جای اینکه مثل کولی ها بپرم به هش فقط سیبیلشو نگا کنم که مهربونش میکنه

/..../

دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384

با خوندن وبلاگ دختر اردیبهشتی یادم اومد ..منم دوران بچگی کردن داشتم  ..

باید داشته باشم ......

سلام ...

باز این مرضیه اومد اینجا تاریک شد ای بابا چراغو روشن کنید

اینو عمو محمود شایدم دایی اصغر میگفت ..

حسن اقا میگفت ..

سیا ه یکم ماست بخور شاید سفید شی ...

اره اون دختره فوضول که همیشه موهاش کوتاه و ژولی پولی بود

اونی که به هش میگفتن سیا لاکو اونی که همه میگفتن بابا

کم تر حرف بزن سردرد گرفتیم ...اونی که یه لباس عروس سفید پفی داشت

که عشقش بود اونی که موهاش خیلی سیاه بود و چشاش خیلی کوچیک.

اونی که به مامانش گفت باید باید باید  برام کفش تق تقی بخری  ..

و مامانش براش خرید ...قرمز ..و هنوز چند روز نگذشته بود ..که پاشنه ی کفش تق تقیش شکست و لنگ میزد و صمدو علی مسخرش میکردن اونی که عاشق اندی بود با موهای بلندش وشعر اندی :

گل سوسن گل یاس شهر عاشقاس کجاست ؟ یبا با هم بخونیم دنیا مال عاشقاس . و خودش میخوند و میرقصید ...و میرقصید..میرقصید

..اونی که عشق اینو داشت که سر صف شعر بخونه

دکلمه بخونه ودستاش رو حرکت بده ...اونی که یه راننده تو استارا بهش گفت هر کی بهت گفت سیا تو هم بگو :سیاه نمک زده همه رو کنار زده ...واونم اینو به همه میگفت ...اونی که از پشت کوچشون  میومد ...بعد بغل اون خونه بزرگه وای میستاد ..می پرید .اینقد دستشو دراز میکرد تا به اقاقیا ی بنفش برسه .بچینه ببره برا مامانش ..چون مامانش اقاقیا دوس داشت ..و همش بترسه که وای الان میان و دعواش میکنن ..و میدوید .اونی که باباش از نرده های در خونه ی همکارش که کلید نداشت ..ردش کرد تا در رو باز کنه  ...اونی که اونی که اولین روز مدرسه ..که کلاس اول بود ..دو تا دختره که بغل هم  بودن تو سکویی که 3 تا پله میخورد و میرسید به حیاط .به هش پفک تارف کردن .اون موقع پفک خوردن تو مدرسه قدقن نبود هنوز و اون پفک برداشت ..اسم اونی که تارف کرد فائقه بود اون یکی الهه ..اینا باهم دختر دایی و دختر عمه بودن و اون  هیچوقت نفهمید کی دختر عمه  کی دختر دایی هست ...اونی که عاشق خانم بهداشتشون که..مهربون  ونازبود  و یه روز  برگشت و موهاشو به بچه ها نشون داد بود اونی که هیچوقت خانم شاداب معلم کلاس اولشو فراموش نمیکنه ..اون که خانم محیطی که دعواش میکرد .و خانم شکفته  که براش روز معلم ..گل برده بود همون گلی که روز قبل یکی واسه روز معلم باباش برده بود و یه سبد که توش مامانش شیرینی که خودش درست کرده بود گذاشت  کلا س دوم ...

اونی که یه دوستی پاک با طاهره داشت ..و  طاهره ..ساندویچ کوکو سبزیش را با اون نصف میکرد و اون دختره سیاه ...وقتی روغن سبزی میریخت رو نون ساندویچ ...بیشتر عاشق طاهره و ساندویچش میشد ....اونی که معلم کلاس سومش خانم یوسفی با خبر چینی یکی از بچه های کلاس فهمید ..داره از زیر میز کتاب رو نگا میکنه و مینویسه ..اونی که معلمش زد پشت دسش که بگو کدوم رو تقلب کردی .و اون فقط یکی از سوال ها رو نشون داد ...یکم دروغ گفته بود ...

واونی که  خانم چایچی معلم قد بلند و سیاه کلاس چهارم ...یه کاری کرد معدلش بیست شه ..و خانم .اصفهان یمعلم کلاس پنجم که شوهرش سر خیابونشون ..بستنی فروشی داشت ووو شوهرش ..هر وقت دختره بستنی میخواست و با خانوادش میرفت اونجا اقای اصفهانی میگفت چی میخوای پدر سوخته ....و اونی که یه عروسک داشت ..مرسده ..که کپ خودش بود و اونی که وقتی عمه زهره ش از کرج میومد و میرفت دنبال سارا و سحرو بقیه و به اون و برادراش نمیگفت و ممیرفتن بیرون و کوه ...دلش مسوخت ..خیلی ...اونی که همش سر ته دیگ نونی خوردن با صمد دعوا میگرفت ..و اونی که عاشق ماکارونی . و پفک و شوکولات ..اسکمو  بود ...

اونی ه عاشق این بود که دختر های نقاشیش موهای بلند گیس کرده داشته باشن ...و عاشق پاپیون بود و هر جا که میشد پاپیون مزاشت ..و اونی که وقتی نماز بلد نبود .سجده میکرد ...خم میشد ..میگفت

اللاه اکبر و هرجایی ه میشد ..هر جا میخواست .2 تا سوره میخوند ..و حتما دعا هم میکرد ...اونی که روزای معلم میرفت خونه ی زندایی بدری و زندایی بدری براش گل میچید دسته میکرد  .میداد دستش .

اونی که ....اونی که ....

/من بودم /

 

 

جمعه نوزدهم فروردین 1384

...

بزار بخوابم

سه شنبه شانزدهم فروردین 1384

 خبری از من نیست ...

اما اینجا ..اینبار

صحبت از نفسی است .که زنده است: 

..بارون بارون .اون یواشکی با بارون اومد این پایین

 پسر بارون ..

..منو یه لحظه تکون میده ..

خدا کنه هیچ وقت پشیمون نشه که اومده

..پسر کوچولوی علی ولیدا اومد ...

یه تیکه دیگه از قلبمرفت برا اون

...بااومدن بچه ی علی

 داره کم کم یادم میاد یه خانواده ای هم دارم

و هنوز خدا هست  

 ا هنوز من نیستم ..

چه ارامشی داره مادر شدن چه  حسی داره جزئی از خدا شدن

((رهام  /..اسمش فرقی نداره ...من عاشق چشمای رو راست تموم  

  بچه ها هستم )) 

...

 

 

  

 

 

 

 

 

 

سه شنبه نهم فروردین 1384

...من؟

من؟

....میرسم به من گیر میکنم ...

یه اشکال بزرگ هست ..

کلی ستاره کم اوردم ...

کلی شب

کلی پنجره ...

چقدر از کاغذ های دفتر ...

کم اوردم ...

راه میرم ...بدجوری نیستم ...بدجوری گم شدم

 

......من اینجا بس دلم تنگ است

و 

 هر سازی که میبینم بد اهنگ است

.

 

سه شنبه دوم فروردین 1384

باران

اخرین برگ سفرنامه ی باران این است

که زمین چرکین است