به دنیا آمدن یک روح کوچک 1366/4/10ساعت 23:45
به نام خدای ۶۶ به نام خدای ۸۷
۵ ساعت و یه ربع پیش تو ی تاریکی شب یه روح سفید با یه تن سیاه به دنیا اومد .
من بودم من .خیلی ریز ..خیلی سیاه ..یه دختر برای مامان و بابام و یه خواهر برای صمد و علی ..
خدای من چه ذهنی داشتم ؟ هیچی ..خالص خالص ..فکر پاک پاک ..فقط احتمالا میدونستم که باید فقط بچسبم به صدای یه تاپ تاپ شیرین ..امن ..قلب مامانم میزد و من تو وجودم همین رو داشتم ..
کاش بتونم همیشه رد صدای تاپ تاب اون قلب رو بگیرم و بچسبم بهش و برم ...پا به پاش..
دلم گرفت ۲۱ سالگی رو دوست ندارم ....
من از خودم تنهام .میفهمی؟
کدرم ..کبود ..اما نمیتونم ..نمیخوام ...کاش یه نیرویی منو بکشونه به خودم ..خنده هام تو بقچه جا موندن ذهن رنگیم ..من بی قید کجا گم شده ؟
دلم میخواد یه حس خنک یه نیروی مقدس و محکم ..جوری که بفهمم بهم بگه ..ابری نباش بی بی آبی
بپوش امشب رخت آفتابی....
خدا کنه اون پتکای آهنی که به دوشک وصلن ..یکم سبکتر شن ..قرار بود بال داشته باشم اما نشد ..شد دو تا تیکه اهن
برام دعا کنید که یه روحیه ی انسانی. بیاد سراغم ..
برام دعا کنید یکم خودم به خودم سر بزنم ..به دنیام ..
برام دعا کنید بپرستم خونمون رو آدماش رو ..
درست یه ربع به ۱۲ شب شمع رو فوت کردم ....
امیدوارم خدا ارزوم رو شنیده باشه ...
دعا کنید

