تبليغاتX
ماهی سیاه کوچولو

 

 

ماهی سیاه کوچولو

 

 

 

 

 

منوی اصلی

  صفحه اول
  پست الکترونیک
  آرشیو

آرشیو

  تیر 1387
  خرداد 1387
  اردیبهشت 1387
  فروردین 1387
  اسفند 1386
  بهمن 1386
  دی 1386
  آبان 1386
  مهر 1386
  شهریور 1386
  مرداد 1386
  تیر 1386
  خرداد 1386
  اردیبهشت 1386
  فروردین 1386
  اسفند 1385
  بهمن 1385
  دی 1385
  آذر 1385
  آبان 1385
  مهر 1385
  شهریور 1385
  مرداد 1385
  تیر 1385
  خرداد 1385
  اردیبهشت 1385
  فروردین 1385
  اسفند 1384
  بهمن 1384
  دی 1384
  آذر 1384
  آبان 1384
  مهر 1384
  شهریور 1384
  مرداد 1384
  تیر 1384
  خرداد 1384
  اردیبهشت 1384
  فروردین 1384
  اسفند 1383

لینکدونی

  هیئت دوچرخه سواری لاهیجان
زمزمه های دل پرپر
قلب پر از غم
واران
خورشید بی حجاب
شیر و شکر
لحظه
دختر اردیبهشتی
غزل واره مرگ
میبوسدت پرنده شوی پر درآوری!(حدیث لرز غلامی)
اینجا لاهیجان ( صدای اصالت)
ساقی مجنون
شبهای لاهیجان
عروج
بوتیمار
نگاه نو
رفندهای کامپیوتر

POWERED BY
BLOGFA.COM

سه شنبه یازدهم تیر 1387

به دنیا آمدن یک روح کوچک 1366/4/10ساعت 23:45

به نام خدای  ۶۶ به نام خدای ۸۷

۵ ساعت و یه ربع پیش تو ی تاریکی شب یه روح سفید با یه تن سیاه به دنیا اومد .

من بودم من .خیلی ریز ..خیلی سیاه ..یه دختر برای مامان و بابام و یه خواهر برای صمد و علی ..

خدای من چه ذهنی داشتم ؟ هیچی ..خالص خالص ..فکر پاک پاک ..فقط احتمالا میدونستم که باید فقط بچسبم به صدای یه  تاپ تاپ شیرین ..امن ..قلب مامانم میزد و من تو وجودم همین رو داشتم ..

کاش بتونم همیشه رد صدای تاپ تاب اون قلب رو بگیرم و بچسبم بهش و برم ...پا به پاش..

دلم گرفت ۲۱ سالگی رو دوست ندارم ....

من از خودم تنهام .میفهمی؟

کدرم ..کبود ..اما نمیتونم ..نمیخوام ...کاش یه نیرویی منو بکشونه به خودم ..خنده هام تو بقچه جا موندن ذهن رنگیم ..من بی قید کجا گم شده ؟

دلم میخواد یه حس خنک یه نیروی مقدس و محکم ..جوری که بفهمم بهم بگه ..ابری نباش بی بی آبی

بپوش امشب رخت آفتابی....

خدا کنه اون پتکای آهنی که به دوشک وصلن ..یکم سبکتر شن ..قرار بود بال داشته باشم اما نشد ..شد دو تا تیکه اهن

برام دعا کنید که یه روحیه ی انسانی. بیاد سراغم ..

برام دعا کنید یکم خودم به خودم سر بزنم ..به دنیام ..

برام دعا کنید بپرستم خونمون رو آدماش رو ..

درست یه ربع به ۱۲ شب شمع رو فوت کردم ....

امیدوارم خدا ارزوم رو شنیده باشه ...

دعا کنید

 

 

جمعه سوم خرداد 1387

هذیان

 خدا خدا..

دل من و این  تلخی بی نهایت از کجاست ؟

آب دریا سخت تلخ است آقا

...

بینوا دخترکی دیگر ...

دخترک اسمش چیست؟

                                                         دخترک به او چه میدهد ؟

دلک بی شیله پیله اش را ..........

 

                                    دسته ای از ورق های بازی و گرد بادهای طلایی ات کو ؟

آبروی هر کسی در آبروی یار اوست!

                                              

                                                    داری میای نون بخر ...

                     برم

آه ایگناسیو

                                            

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387

مامان

به نام خدای بغض و دردهای مامان اقاقیا ایم

من دارم پر پر میزنم ..میپاشم مثل خون توی یه جاده ی خاکی و دور

گوشیو برداشتم..سلام مرضیه کلاس داشتی نه؟تا رسیدی امل رفتی کلاس؟/..اره رفتم /.تا الان موندم خونه کسی نیومد چرخ و بیاره ؟/..مامان شب میاد پول رو اماده کن ..

مرضیه تولدم مبارک .گفتم  تولد من که امروز نیست ..گفت تولد منه ....مرضیه له شد مر د..ریخت ...یهو یه چیز اومد تو گلوم ..داشتم واقعا میمردم ..اون داشت همینطور میگفت ..کیک درست کردم اومدم تند برش دارم قبل رفتنت بهت بدم دستم سوخت اینقدر سریع رفتی که نشد بهت بدم ...بمیرم ..من دارم اینجا پشت کیبورد تو این شهر غریب میریزم ....گفتم از بس باهام خوب برخورد کردید این چند روز که.مزخرف میگفتم....نه مرضیه من باهات خوب بر خورد کردم ..اشکال نداره ..عیبی نداره تولدم  بود امروز ...باشه شب بیاد پولشو میدم ....

همه چی اومد جلو چشمم مثل یه فیلم کثیف ..دیشب از بیرون اومدم ..مثل سگ ..بدبختیها و حقارتهایدنیام رو با تنهایا هام  با خودم بردم زیر پتو ..مرضیه شام ..نمیخورم ...با سردردو اشکای درهم و ذلیلم خوابم برد ..صبح بیدار شدم ..وای ۲۱ اردیبهشت بود . من به تنها چیزی که فکر نمیکردم همین بود ..من به سردردهام ..به حقارتهام ..به ازدست دادن فکر میکردم ..به دنیای خودخواهی هام.

سریع وسایلام رو برداشتم ..مامان اومد در اتاق گفت بیداری؟..دیدم داره میره پایین مثل همیشه ..فرشته ی من داشت میرفت پایین ..اشپزخونه تا تند تند واسم لقمه بگیره ..داد زدم بدتر از یه حیوون من هیچی نمیخورم..نمیخوام....مثل همیشه گفت باشه ..مثل همیشه دیدم پلاستیکای غذا رو گذاشته دم  در ..این مربای توت فرنگیه ...نگفت واست ساندویچم گذاشته اما فهمیدم که همه چی واسم هست...گفت آژانس اومد ..اومد تا دم در ..اینقدر حیوون بودم و عجله داشتم که جرات نکرد مثل همیشه بگه که منم میام ..میخواست یه ذره احترام واسش بمونه ..وقتی تو حیاط بودم صدای صمد از پنجره اومد گفت خداحافظ....اومد دم در..با بیحالت ترین وضع بوسیدمش ..و رفتم ..و رفتم ..که بمیرم ..تو یه راه فقط به مصیبتام ..رابطم ..روحم و دنیام فکر میکردم ..واسه خودم گریه میکردم ..میخوابیدم ..رسیدم همخونهای فهمیدن که باز....

له شده بودم ..فکر نمیکردم بدتر از این وضع واسم پیش بیاد ..هیچ ربطی به خوونوادم نداشت به هیشکی غیر خود خرم ..وقتی از دانشگاه اومدم مامان زنگ زد و .....

داشتم میمردم ....باید یه کاری کنم ..وگرنه مثل دیوونه ها تا هر وقت تو این خیابونای امل راه میرم ..

زنگ زدم به دختر عمه هام گفتم ۲ بسته پشمک بگیرن اخه مامانم خیلی پشمک دوست داره ..اقاقیا هم دوست داره اما الان دیگه حتما خشکیده ..گفتم گلم بگیرن ..آژانس بره دم خونه و بده دستش .مامان حتما میگه اینو کی داده و اون بگه یه خانومی دیروز با ما هماهنگ کرد که تو این ساعت اینارو به دستتون برسونیم ...دارم میمیرم ..تو رو خدا دعا کنید دعا کنید مامان باور کنه که اینو من دیروز سفارش دادم ..که امروز برسه دستش یعنی من یادم بوده و میخواستم سوپرایزش کنم خیره سرم ..که مثلا پای تلفن فیلم بازی کردم ..میدونستم و نگفتم زودتر ...اما من بیشرف فیلمم نبود..ازتون التمس میکنم دعا کنید باور کنه .....من میمیرم وگرنه ..به خدا میمیرم ..خودمو میکشم ..

 

سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

به نام خدای دامنهای کوتاه و موهای بلند

.سلام .87!

تولد آنیتا بودم ...همون چیزایی و کسایی رو پیدا کردم که میخواستم ..2 تا دختر کوچولوی سبزه وای که یکیشون چقدر شبیه منه سیاه سوخته بود خدای من .گفتم این دامن چین چینیتون رو کجا خریدین منم میخوام .میخندیدن ..2 تا شون ...وای خدا تو این تولد خیلی چیزا میتونست اذیتم کنه ..اما من خودم رو پرت کردم تو چیجین چین دامن خانوم کوچولوی نارنجی و خانوم کوچولوی قرمز ...خدای من ....شده بودم قد همون..با هم میرقصیدیم ..چقدر ذوق داشت .چقدر راحت میخندید .چقدر خوشحال بو د...شاید باورش نمیشد این خانوم الدنگ داره پا به پای یه بچه ی 10 ساله خل بازی در میاره ..خدای من عاشقشم .عاشق خندهاش..رفتیم میون ادم بزرگای همسن من ..دستای همو گرفتیم ..پریدیم..بالا پایین بالا پایین چرخیدیم ..باورش نمیشد ..بهش میگفتم حالا //جیغ میزدیم و میپریدیم و میچرخیدیم ..خدای من ..لازم بود ..خیلی بیشتر از لازم ..من دلم تنگ میشه....گفتم من بچه بودم همیشه موهام کوتاه کوتاه بود .مامان تازه آلما نی یاد گرفته بود حتما ..مدام موهای منو صمد رو آلمانی میزد ..عقده ی موی بلند رو داشتم همیشه ..دامنای چیچینیمو که گل داشت میزاشتم رو سرم میگفتم این موهای من ..چه رویاهایی داشتم مامانش گفت اینم اینجوریه ...وای خدای من .من عاشق خانوم کوچولوی نارنجی شدم ...باور کنید تولد آنیتا بودم! .

پینوشت :به لیدا گفتم دلم یه شوهر دیوونه میخواد ..احمق

و مهم تر از همه از خدا میخوام که اگه ۳۰ سال .۴۰ سال ۵۰ سال ۶۰ سال یا ۷۰ سالم شد بازم موهامو ۲ گوشی ببندم ..بازم تو مغازه ها دنبال کش موهای ۲ قولوی رنگی رنگی مثل اینی که امرروز خریدم و.  کلی سنجاق کوچولو و کیلیپس فندقی بگردم ..یعنی اگه یه بار نمیرم و پیر بشم بازم میتونم جولوی اینه بپرم بالا پایین و برقصم و با موهای ۲ گوشیم حال کنم ؟

من میمیرم اگه نشه ...دلم میخواد خدا چونم رو بگیره صورتم رو برگردونه طرفش و محکم خیلی محکم بگه میشه

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386

بگذار بار بر دارم

 

اره به نا م تو که زوالم رو داری میبینی

وقت به لجن کشیدنه ..بعد این همه فریاد و قیل وقال..وقت به گند کشیدنه همه چیه .دیگه بس نیست  ادای ادمهای راضی رو در اوردن ؟

به دور از نام و ننگ…

میخوام با دستای کثیف خودم رو زمین کثیف خودم بپیچم به خودم و علف هرزی باشم که ناشیانه تکثیر میشم …چه خوب ..چه خوب …

فکرشو نمیکنید ؟خب مهم نیست از الان برگ بر میگرده …

ای تویی که انگار هیچوقت و هیچوقت نمیای …بزارچنگ بکشم به موهام ..بار تموم صورتم و خراش بدم ..بزار از این شیار های کوچک خون کمی بیاد ..اما ریز ریز بسوزونه و اذیت کنه .بزار چشمهام سیاه سیاه باشه لبهام سرخ سرخ

بزار تا دلم میخواد مزخرف باشم ..بزار گند همه چیزو در بیارم ..بزار دستام رو کرایه بدم ..روحم رو ....هر وقت دست کسی …اما به دور از همه ی این ادمهایی  که میشنسمشون ..اره پشیمونی ؟ اره خب  میدونم میاد کنارم میشینه میچزونه ..بگو تا جایی که میتونه بچزونه...که حقمه که دیگه نا ندارم بغض کنم

اه ستاره های مقوایی عزیز از همین راه....

چهارشنبه هفدهم بهمن 1386

..

به نام خدای نشانه ها

لبخند میزنم .

مرسی تام

مرسی

شنبه ششم بهمن 1386

شاید همیشه رفتن رسیدن نیست ..

به نام خدایی که وقتی لبهام بستست میدونه چی میگم ...

من اینجام .آمل .تو اتاقم نیستم و تو شهرم هم  .ماسک زدم دور دهن و بینیم و نشستم پشت یه کامپیوتر توی یه مغازه .

خواستم پا بزنم خواستم تموم عقده ها و دردها رو بکشونم لای چرخا تا به بدترین وجه له شه و بیفته از تنم .

نمیدونم کجا بودم ..از اولشم که رو چرخ نشستم اونجا نبودم ..

یه ضربه خیلی محکم ..خیلی محکم بود ...نگهم داشت...دیدم دستم جلو دهنمه و انگار همه چیز خورد شده تو تنم ...تو دهنم ..

بهتر نشدم ..دردهای کشنده ای دارم ..درد هایی که منو یاد همه حقارتهام ..همه عقده هام و خشم هام میندازه ..همه بهت هام ..همه ناباوریهام از ادمها از همه چیز ..

فقط قورت میتونم بدم ..نه فقط غذا رو همه ی چیزایی که میبینم و به سرم میاد ..همه چیزو همه چیز

نمیونم داره سنگینی میکنه ..میترسم .از خودم .ادم مردم آزاری نیستم اما خود آزار چرا هستم .

وسط این نوشتنها یه صدای نحیف میشنوم ..فال میخری ؟کنارمه با دست خودش بهم میده ..داره میرم بیرون از مغازه ..

بر میگردم دوباره بین دکمه های کیبورد و انگشتهام ..

برام جالبه که چقدر راحت خیلی کلمه ها به زبون میاد و برام عجیب تره چرا کسی مثل من گاهی باور میکنه ...باور میکنه ..

این همه کلاف پیچیده به هم تو تن ۴۵ کیلویی من !

مرضیه خیلی لاغر شدی ..خیلی ..خیلی .دست که انداختم دور شونه و کمرت حس کردم کسی بین دستام نیست../.

از فکر های پست و کوتاه ..از حرف هایی که طمع ریا میدن خستم ..از حرفها یی که به فکر من نسبت میدن ..از همه ی اونایی که رنگشون عوض شده اما میخوان باز لاف بزنن باز ...واقعا چرا ؟

 

/اشک واسه من الان یه معجزست تو این هوای دلگیر تو این شهر دلگیر میخوام که معجزه شه ..مرضیه فردا مگه امتحان نداری ..مرضه کجا میری ..مرضیه .../

نمیدونم چرا هر چقدر پا میزنم نمیرسم ..

 

جمعه بیست و هشتم دی 1386

..باور میکنی چقدر گره خورده ام ؟

نمیتونم اسمت رو نیارم با اینکه اصلا نمیفهمم..به نام تو که خدا میخوانیمت..

 

کاش میشد به جای نوشتن و گفتن ..تنها اینجا سوت بزنم اهنگ پاپیون را ...

بیا فرار کنیم فکر کنم خیلی خوب است من فکر میکنم که فرار خیلی خوب است ...

 

مهربان نیستم ..تنها درگیر میشوم و اسم این درگیر شدنها را میگذارم مهربانی ..احساس!

 

میخواستم پرنده شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج فقس خسته و اسیر ..

 

دوشنبه دهم دی 1386

معصومیت از دست رفته ..

..به نام خدای برف و اتش ....

...یخ میشوم ..داغ ..

 

 

دلم برای ماهی سیاه کوچولو تنگ شده

سه شنبه هشتم آبان 1386

به نام خدایی که همیشه داشتنش رو به عقب میندازم ...

با یه وضع خیلی ساده میرم دانشگاه....

چند روز پیش که تنها نشسته بودم رو نیمکت تو یه اون نوار بهشتی که پر سنگه و سبزه و میوه های وحشی ...زنی که تو بخش حراسته و دوستام موقعی که خط چشم میکشن و یا یه رز پر رنگ میزنن یادش میافتن ..اومد و کنارم نشست ...

بهم ۲ پر پرتغال داد ..لبخند میزنم ..و همون لحظه ادم کوچولویی که تو دلم زندگی میکنه و تو تمام تنم میگرده و شیطونی میکنه خیلی اهسته جوری که من بفهمم فقط میزنه به تنم ...تق تق ...

حرف میزنه ..از اینکه دانشجوها با چه وضعی میان ...میگه که دلم میسوزه که پرونده بسازم براشون .

.. میگم درسته افراط و تفریط بده اما اونا هم همین دلخوشی رو دارن ..کلی باهام حرف میزنه ..میگه بچه های ورزشی محکمن و هیچی براشون مهم نیست .....

وقتی که حرفاش تموم شد تشکر میکنم و بلندمیشم و راه میرم ....

بهش نگفتم که عاشق ریمل زدنم ...

با خودم میگم بچه ها وقتی بفهمن کی کنارم نشست و حرف زد چه حالی میشن ؟؟

یعنی من اینقدرمثبت شدم ؟

گرچه هیچوقت دانشگاه حس آرایش نداشتم ....و تو این شهر البته ...

.....همیشه یه جاهای خاصی راه میرم و یا میشینم تو دانشگاه .....

امروز میشینم ..تنها..داشتم اهنگ گوش میدادم ...بههایده که رسید ..گفتم کاش مامان بیاد و اینجا رو ببینه ...و باهم تو این بهشت عکس بگیریم ...یاد ذوق کردن و خوشحالیش که خیلی وقته ندیدم افتادم ..دستام رو میزارم رو پیشونم ..و میبینم یه چیزایی میلرزن و میافتن رو مانتوم ..کسایی که رد میشن و نشستن رو دیگه نمیبینم .....

خدای من اینقدر سرگرم  اینکه کدوم کلاسم کجا تشکیل میشه و اینکه دردر پام کی تموم میشه تا زهره رو تو دویدن بگیرم و اینکه چطور توخونه سر یه سر بچه ها بزارم هستم که یادم میره خنده های خانوادم ..مهربونیشون ..صدای مامانم که میگه بگو مرگ من غذا خوردی ؟ مرگ من غذا بخور مرضیه ....

یکی و  خودم رو دارم بدجورمیچرخونم اماباور کنید سر من بیشتر گیج میره خیلی بیشتر ...

..کنار خونمون یه مدرسه هست .مراسم صبحگاهی ! دلهره و خوشی شون رو میبینم ...و یاد خودم میافتم که چقدر واسه اینکه سر صف یه دعایی روی  اون پله ی تو حیاط بخونم بی تابی میکردم ..

چقدر بچه بودم ..هنوزم هستم ..

فقط لباسام بزرگتر شدندو فکرام پیچیده تر ...مغز کوچیکه من تاباین فکرای حل نشدنی رو نداره واسه اینه که همیشه سردرد دارم ...

وقتی تو شیشه ی کلاسها و ماشینا نگاه میکنم میبینم مثل وقتی کهکلاس اول بودم ..موهام بی نظم و شلوغ زده هوا .از تو مقنعه ...

کاش هنوزم پشت همون سکوی خرید خوراکی ها بودم ..نخود استکانی ۵۰ تومن ...یه نگاه به پولم میندازم و فکرمیکنم با اون مغز و دل کوچیکم...و سرم رو به زور ازمیون اون همه دختر بچه میارم بالا و بی هیچ خجالتی سرخوشانه و محکم دادمیزنم :

اقای صمدی اقای صمدی ۲۰ تومن نخودبده